متن زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زهرا حکیمی بافقی
سحرگه که: همه، در خوابِ نازند،
پدر، فکرِ نیازِ بچّه ها هست؛
اذانِ صبح، بعداز یک نیایش،
مهیّای سفر، از دل سَرا هست...
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (برشی از یک چهارپاره)
گلِ دستانِ رنج آلوده ی او،
نشان از کارهای سخت دارد؛
و با کارش برای خانواده،
رفاهِ بیکران را می نگارد...
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (برشی از یک چهارپاره)
پدر، فهمانده این را، با تلاشش؛
که باارزش ترین، کانِ وفا اوست...
برای حسّ نابِ زندگانی،
دل انگیزان ترین، صوتِ صفا اوست...
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (برشی از یک چهارپاره)
پدر؛ مثلِ شکوهِ کوهِ امّید،
پناهِ پایدارِ خانواده است؛
نمی پاشد سرایی که: ستونش،
اَبَرمردی سترگ و، بااراده است...
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (برشی از یک چهارپاره)
نخستین قهرمانِ قصّه ی مِهر،
دلِ پیوسته پرغوغای باباست؛
میانِ قصّه های قهرمانی،
«حماسه»، با «پدر» سرشارِ معناست...
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (برشی از یک چهارپاره)
می گویند: «آدمی؛ آه است و دم...»
می گویم:
«در آن گاهی؛
که نگارگرِ آفرینش،
*آدم* را
از *آه* و
*دم*
نقش بست،
دانستم:
پدر،
نخستین قهرمان قصّه ی درد است...»
زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
پرورش می یابد از قلبِ گلستان، بوی ناب/
می کند رفعِ صداع از جان، نمِ پاکِ گلاب/
نیست هرگز باعثِ دردِ سری، فرزندِ نیک/
سرفِرازی می دمد، از کوششِ دل بندِ نیک/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (برشی از یک مثنوی تمثیلی)
ریشه دارد یک درختِ طیّبه، در قلبِ خاک/
شاخه هایش سر به افلاک ست و پُرمیوه ست و پاک/
گر درختی باشد از ریشه، خبیثه، بی گمان/
هرگز آن را، نیست یارا؛ تا بماند پُرتوان/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (برشی از یک مثنوی تمثیلی)
می توان برداشت کرد از آیه های حق، چنین:/
از تباری پاک می مانَد صفا روی زمین/
همچنین لازم برای جوششِ یک نسلِ پاک/
آبِ عفّت هست و خاکی بس نکو وُ، اصلِ پاک/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (برشی از یک مثنوی تمثیلی)
شب جمعه است و حالم، این چنین است:
نهان، در خانه ی جان، غم نشین است؛
تمامم خفته در دنیای غمها،
مرا بستر، غمی، بغض آفرین است.
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
خداوندا مرا شورِ دعا بخش/
به احساسم، سروری، پرجلا بخش/
شبیه آرزوهای نهانی/
شبی، جانِ مرا، جامِ صفا بخش/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
پیشت دلم هرگز نیامد تا دهی دستم/
گلهایی از جامِ گلستانِ دلت، هردم/
باور کن اصلا من، نبستم دل به تو؛ زیرا/
اندازه ی یک قرن، دیوار است، بینِ ما/
هرگز نمی خواهم که روحی را ببینم در/
گل پیکرِ قلبی؛ که قبل از تو، شده، پرپر/
شاعر: زهرا حکیمی...
به نامِ نامیِ پروردگاری/
که داد احوالمان را هوشیاری/
به احساسِ نهان، دلداری آموخت/
و دل را داد، نبضِ دل مداری/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
هماره، بوده «ایرانی» ستوده/
هنر، «ایرانیان» را هست و بوده/
در آن وقتی؛ که دنیا بی هنر بود/
فقط، «ایران» هنرمندی نموده/
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
دلم، نازک تر از: مینای کاشی؛
هوایت می کنم وقتی نباشی؛
تو می دانی که حالم با تو خوب ست؛
بپا حسّ مرا از هم نپاشی!
زهرا حکیمی بافقی
(الف احساس)
رسیدی، تا غروبی حس برانگیز،
شبِ یلدای گیسو گسترش یافت!
در آغوشم پریشان کرده ای زلف؛
چه ناز ابریشمِ مو گسترش یافت!
شاعر زهرا حکیمی بافقی، برشی از یک غزل، کتاب آوای احساس.
به حریمِ لبِ احساس رسد سینه ی ما؛
آن زمانی که نگاهت دلِ ما را ببرد!
روشن از مِهرِ وفا می کُند او، شام دل و،
این انارِ دلِ ما، تا شبِ یلدا ببرد!
زهرا حکیمی بافقی، کتاب آوای احساس.
شبِ یلدای زلفم، شانه کردی؛
به چشمانم نگه، مستانه کردی؛
زمانی که: دلت، لبریزِ من شد،
انارِ دل، برایم، دانه کردی؛
به لبهایم نهادی، مُهرِ لب را؛
شرابِ بوسه را، پیمانه کردی؛
زدی فال از کتابِ حافظ و باز،
مرا از نو صدا جانانه کردی؛
تمامِ حسّ قلبِ عاشقت را،...
شبِ یلدای زلفت، شانه کردم؛
به چشمانت نگه، مستانه کردم؛
زمانی که: دلم لبریزِ «تو» شد،
انارِ دل، برایت دانه کردم؛
به لب هایت نهادم، مُهرِ لب را؛
شرابِ بوسه را، پیمانه کردم؛
زدم فال از کتابِ حافظ و باز،
تو را از نو صدا جانانه کردم؛
تمامِ حسّ قلبِ...
شبِ یلدا رسید و باز، بی تو،
تمامِ چشمِ احساسم، به در شد؛
سفر کردم، برای دیدنِ تو؛
ولی حسرت، نصیبم زان سفر شد؛
چرا که: رفته بودی، از شبِ عشق؛
همه یلدای من، آن شب، هدر شد!
شاعر: زهرا حکیمی بافقی
(کتاب ترنم احساس)
عقیقِ یلداییِ لبهایت،
از گلِ خورشید می سراید،
و آفتاب را،
در فورانِ آتش،
به شرار و شعله وری می خواند…
زهرا حکیمی بافقی (کتاب ترنم احساس)
«تو» باشی و امواجِ نگاهت؛ ای کاش!
«من» باشم و حسّم به پناهت؛ ای کاش!
وقتی که به پایان، برسد، یلدامان،
«دل» باشد و خورشیدِ پگاهت؛ ای کاش!
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف احساس)
🍇🍉🍎🍒🍓🍊🍅
خُمخانه وُ هم، سبوی جان را عشق ست؛
احساسِ تب و، هلوی جان را عشق ست؛
شورِ شررِ بوسه دلم می خواهد؛
یلدای لب و، لبوی جان را عشق ست!
شاعر: زهرا حکیمی بافقی
(الف احساس)
🍅🍊🍅