متن پناه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پناه
تو میشوی پناهِ من
پناهِ خستگیِ من
تو میشوی مونسِ جان
همدمِ تنهاییِ من
دلم هوایِ تو کند
به هر کجایِ این جهان
غرقِ خیالِ تو شوم
در این سکوتِ بیامان.....
اولِ پاییز بود...
همان روزی که
هوا بوی رفتن میداد،
یک نفر آمد
که شبیه ماندن بود.
آمد
نه با وعده های دروغی،
نه با حرفهای عجیب؛
با مهربانیِ سادهای
که آدم را
یادِ آرامش میانداخت.
آمد و
دلم برای اولین بار فهمید
گاهی عشق
قرار نیست قلبت را به...
دور نیست که در پناه هم
زمزمهی ظریف باران را
بیاموزیم
و عاشقانههای نور را
و سرشت پروانگان خورشیدطلب...
قطعا خدا فراموش نمی کند،
قلبی را که به وقتِ سختی
به او پناه برد...
دیدم
که چشمت
هوای گریه دارد
و بغضی
در گودیِ نگاهت
چون سنگی
بر سینهی زمین افتاده بود.
نشسته بودی
بیپناه
در ایستگاهِ آخرِ آرامش
جایی که امید
با آخرین نفس
به خاک
پناه برده بود.
نه صدایی
نه نوری
تنها
سایهی مردی
که با چشمانِ خسته
زمین را
آخرین...
در آغوش خواب،
همیشه خودم را
زیبای خفتهای میبینم
که به رؤیای تو پناه برده است.
چتر دستانت را
سایهسارم کن
تا احساسم
رها گردد
از دست باران دلتنگی
در لحظههایی که سردی؛
سردمهری،
میفشارد راه گلویت را،
در دم سردی،
که بازدمی برایش نیست؛
و برای نفسکشیدن،
فضایی نیست؛
و برای کوه غمهایت،
تکیهگاهی نیست،
تکیه بر او بکن!
اغوشت ماـבر ،בرمان زخم هایم است
سـ؋ـت בر آغوشم بگیر ،زخم هایم مے سوزـב..
پناهِ لحظههای شورشِ قلبِ شکسته
بخوان حسّی، که از مهرت میانِ جان نشسته
نگو بردار، دست از عاشقیهای دلِ خویش
که بس مجنون شده، لیلای قلبِ زار و خسته
تو آفتاب محبت بیکرانهای
مهری که بیدریغ، به دلها نشانهای
چون شانهای که غصهی مویم ربوده ای
چون سایهای که بر سر من بیبهانهای
در چشمهای خستهی تو خواب گم شدهست
اما هنوز روشن و گرمِ ترانهای
دستت پناهگاه من از بادهای تلخ
آغوش تو امید منِ کودکانهای
وقتی که...
▀▄▀▄▀▄ بیا کـہ عمرم بـہ انتظارت نشستـہ است..
هر چنـב آینـבـہ باز بے ثمر باشـב..
پرورבگارا בر این ماـہ مبارڪ رمضاט نظرے کن بر چشم هایے کـہ با اشک ا؋ـطار مے کننـב
نظرے کن بر בل هایے کـہ بغض בارنـב و سکوت مے کننـב..
پرورבگارا نظرے کن بر غیرت پـבرانے کـہ سر سـ؋ـرـہ شرمنـבـہ خانواבـہ هستـב..
پرورבگارا בر این ماـہ مبارڪ نظرے کن بر בلهاے...
بـہ בوش کشیـבט هیچ بار ،سنگینے سخت تر از בلے کـہ از בرב سنگین شـבـہ سخت نیست،،
بـہ בوش کشیـבט בل پر בرב سخت است..
در امتداد ثانیه های سرد انتظار
بی تابانه تو را می خواهم
ای کاش چشم هایت
شاهد بی قراری هایم می شدند
که چگونه قلبم
برای بودنت پر می زند
کجایی که دلم می لرزد
برای این همه تنهایی
بیا که می خواهم
میان تابستان آغوشت
پناه بگیرم
مجید رفیع...
در این غروب و خستگی
در اوجه ورشکستگی
در انزوای زندگی
به تو پناه می برم!
در این قمار عاشقی
بخوان مرا دقایقی
بگویمت حقایقی
به تو پناه می برم!
دگر غمم شده عیان
خدای این و آن جهان
کمی زمان کمی امان
به تو پناه می برم!
منتظر نوازشی...
پدر؛ مثلِ شکوهِ کوهِ امّید،
پناهِ پایدارِ خانواده است؛
نمی پاشد سرایی که: ستونش،
اَبَرمردی سترگ و، بااراده است...
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (برشی از یک چهارپاره)
می گویند تکه ای از ماه گم شده...
مگر چقدر دور رفته ای ؟
در بی تو بودن های شبانه
خیال تو
نوید نگاهت را
به چشم هایم می دهد
خدا را چه دیدی
شاید که یک شب
در پس سوز تنهایی
میان عمق نگاهت
پناه گرفتم
مجید رفیع زاد
یادت
هر شب کنار پنجره ی تنهایی
مرا می خواند
و من با نگاه منتظرم
پناه می برم به آغوش شب
جایی که ابر انتظار
قطره قطره نداشتنت را
بر من می بارد
مجید رفیع زاد
فریاد سکوت
و ترس نداشتنت
هر شب مرا محاصره می کند
دیگر چاره ای جز شکستن بغض نیست
و خیالت تنها دلگرمی من است
تا در آغوش شب
پناه ببرم به شانه هایی امن
برای باریدن
مجید رفیع زاد