متن زیبا متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار صدیقه جُر
✍🏼کتاب چشمانت
آفرینش ورق نخورد انگار
تا ورق خورد کتاب چشمانت
صبح، چیزی نبود جز نوری
که چکید از سحاب چشمانت
پیش از آنکه اذان نور رسد
صبح بود از خطاب چشمانت
آسمان آیه ای نخوانده هنوز
شد منور زِ باب چشمانت
ماه هر شب به آب نظاره کند
تا...
خورجین دلتنگی، 3
آنقدر دلتنگم
که میتوانم هزار دریا را
وارونه شنا کنم،
فقط برای رسیدن
به ساحلی که خاطرهات
هنوز آنجا ایستاده است.
گاهی درست وقتی جوانهای
روی زخمهایم میروید،
میفهمم بعضی دردها
برای رفتن نیامدهاند؛
آمدهاند تا بهار را
از دلِ ویرانی یاد بگیرند.
آنقدر ناامیدم
که آخرین...
ترجمان عشق
چو ترجمان خنده ات مرا بهانه میشود
سراسر وجود من پر از ترانه میشود
به گرمی نگاه تو ، که آفتاب زندگی است
تمام دشت دفترم ، گل و جوانه میشود
برای سر سپردگی به موج های موی تو
بغل، بغل به خاطرت ، تنم کرانه میشود
دلم...
✍🏼کشف چاهِ درون
انگار جایی درونِ من
چاهیست که پایانش را
حتی سایهام هم نمیداند؛
چاهی که هرچه
بیشتر در آن فرو میروم،
صدای خودم از آن
دورها به گوشم میرسد.
گاهی فکر میکنم
تمامِ آنچه «من» نامیدهام،
فقط دیواریست که سالها
برای پنهان کردنِ این چاه
ساختهام؛
دیوارهایی از...
صدیقه جُر
دلم به یاد تو هر شب بهانه میگیرد
دیده ز شوق دیدنت ترانه میگیرد
دگر چه حاجتِ است مرا به ماه در شب
به خیال روی تو دل، نشانه میگیرد
صدیقه جُر
تلاقی چشمانم با نگاهت
یک دنیا حسرت داشت
و من سالهاست
درگیر آن نگاه هستم
صدیقه جُر
عشق تو عاقبت بتپرستم کرده
بوی نفس تو مستِ مستم کرده
دیوانهام، گر که بگویم خوبم
این عشق مرا بادهپرستم کرده
صنما ز هجرِ رویت غمِ روزگار دارم
به امیدِ وصلِ رویت سرِ انتظار دارم
ز نسیم زلف مشکین خبر نگار آید
من از آن شمیم جان بخش هوس بهار دارم
شب و روز در خیالت چو ستاره می فروزم
به سرای تیره ی دل مَه آشکار دارم
ز جمال عالم...
سر، بر دار
به جهنم که مـرا بـر سرِ آن دار بری
یا که بـَر آبرویم سکه به بازار زنی
من همان شاخهٔ خشکیدهٔ طوفان زدهام
که نـلرزیدم و تو تیشه به تکرار زنی
همهٔ عمر مرا سنگ ملامت زده ای
تو همانی به دلم مـُهرِ گنهکار زنی
دل اگر...
صدیقه جُر
بعدِ مغرب گشتهام مهمانِ دوست
دیدهٔ جان وا شد اندر خوانِ دوست
حکمت و علمِ زمین و آسمان
جمله یک مصرع شد از گفتارِ دوست
یک غزل مانده که تا شاعرِ باران بشوم
از خودم دل بکنم، محرم جانان بشوم
یک قدم مانده که تا خشک شود نقشِ قلم
نالهی سردِ گل و نعره ی آبان بشوم
شاخهام لانهی عشق و غزل و خاطره است
باید انگار که راهیّ ِ بیابان بشوم
پُرم از حسرتِ...
مهمان
مهمانِیِ حضورت ، شب تا سحر، به آغوش
میگفت و میشنیدم، از بوسه تا به آغوش
بر شانه ات نهادم دل را چو شاخه ای گل
تا عطر عشق پیچد از، سینه تا بنا گوش
او در خیالِ رفتن، من جستوجویِ راهی
تا بیشتر بماند، سر بر فرازِ آن...
می خواستم که در قلب تو شکوفا شوم اما نشد
در باغِ عشق تو همدمِ گل ها شوم اما نشد
می خواستم به سانِ نسیمِ سحر گهی
در کوچه باغِ زلف تو پیدا شوم اما نشد
می خواستم در کنار ساحلِ آرامِ چشم تو
هم پای موج غمت غرقِ تماشا...
تو چون آیی، دلِ غمدیدهام جانی دگر گیرد
شبِ سردِ جدایی رنگِ صبحی پرثمر گیرد
بیا نزدیکتر، ای عشق، ای آرامشِ باران
که قلبِ خستهام از عطرِ تو شورِ سفر گیرد
مرا با یک نگاهت از غمِ این شهر رد کن باز
دلم میخواهد از چشمت نشانیِ سحر گیرد
من...
،ساحل صدیقه جُر
یارب تو مرا حقیر و شرمنده مکن
محتاج و اسیر دست هر بنده مکن
سر خم نکنم بر در درگاه دگر
یارب تو مرا در نظر خلق درمانده مکن
پروانه و شمع ✍🏻
پروانه را گفتند:
چرا به سوی آتش میروی؟
گفت:
او روشناییست.
گفتند: میسوزی.
لبخندی زد: و گفت
پروانه بودن،
یعنی نور را
حتی به بهای سوختن
دوست داشتن.
شمع آهسته گفت:
من نیز هر شب
برای روشن ماندنِ جهان
از خودم
کم میشوم.
آن شب،
نه...
می خواستم که در قلب تو شکوفا شوم اما نشد
در باغِ عشق تو همدمِ گل ها شوم اما نشد
می خواستم به سانِ نسیمِ سحر گهی
در کوچه باغِ زلف تو پیدا شوم اما نشد
می خواستم در کنار ساحلِ آرامِ چشم تو
هم پای موج غمت غرقِ تماشا...
سال هاست که رفته ای
میز تحریرم پیرو شکسته شد
؛ولی قلمم هر روز
از آمدنت مینویسد
سالها بود که میخواستم
از فردا شروع کنم،
اما همیشه فردا یک روز از من جلوتر بود؛
سالها گذشت تا فهمیدم
باید از همین الان شروع کنم...
مثل من آیا تو هم از دلبری رنجیده ای
از فراقش روز و شب را همچو نـِی نالیده ای؟
از سر شب تا سحر خون گریه کردی در خـَفا
صبح با لبخند زیبای نگار خندیده ای
میروی در لاک تنهایی نمی آیی برون
حال و روزت روبروی آینه پرسیده ای...
سال هاست فقر
بر گُرده زمین سوار شده
و آنسوتر،
ژان والژان
بر نیمکتی از استخوانِ
زمستان نشسته
و با دشنهای زهرآگین
گرههای کور
گلوی تاریخ را میبرد
خوزه
در جیبهای پارهٔ باد
به دنبال تکهای
عدالت میگشت؛
اما عدالت،
مارِ کوری بود
که زهرش را
در فنجانِ چایِ فقرا...
زیبایی، چشمانت رسوای جهانم کرد
جانم به فدای چشمت، ای مظهرِ زیبایی
چه کردی با دلم تقدیر، چنین زار و پریشانم
که از هجرش میانِ کوچه های شهر حیرانم
سکوتم بوی غم دارد در این شب های تنهایی
که هر دم در هوایش همنشینِ شعر و بارانم
در این شب ها به آتش می کشد یادش وجودم را
ز تنهایی و دلتنگی،...
صبح،
آهسته از پشتِ پردهی مه
سر بر شانهی باغ گذاشت.
شبنم،
چون دانههای الماس
بر گیسوانِ سبزِ علفها میدرخشید
و جویبار،
با صدای زلالِ خویش
قصهی بیداریِ گلها را میخواند.
پروانهای رنگین،
نامهای از آفتاب
بر بالهای خویش داشت
و نسیم،
آن را از شاخهای به شاخهای دیگر
میرساند....