شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
نه شکایت از زمین
نه گلایه از زمان
در حافظة کودکی ام نوشته اند:
« از ماست
که بر ماست».
در آغاز ه ی چ بود
و خدا
شعری سرود
به نامِ: « عشق ».
دلم کویر است
و عشق
ابری سِترون و
سخت، بی بارش .
خوابی
روی زمین خوابید
کسی از کوچه اش رد نشد !
قطار کوکی
کودکی را زیر گرفت
کسی نفهمید !
گوسفندی
از پرچینِ شُمارش گذشت
و شعرهایِ نورس را
چَرید!
شب زیباست
وقتی
از لابه لای لحافِ سیاهش
سوسویِ ستاره ها
پیداست
شبهای ما،
این گونه سوراخ است.
دست هایت
آیه های مهربانی بود،
و چشم هایت
رسولِ عشق،
بی تو اما،
سیاره یِ وجود
بر مدارِ هیچ
می پیچد.
می گویند :
(- با غم نان و بیم جان -
سخن از عشق خطاست)،
امّا،
عشق آزادی،
بر هر دردِ بی درمان
دواست.
خسرو،
اندیشه های لطیف داشت
مثل گل،
و مثل خون
سرخ بود،
و
گهواره های سکون را،
به تکاپو واداشت
با مرگِ سُرخ.
مرگِ شاعر
آخرین شعر اوست
نام آن
شاید
« رهایی ».
و شاعر
منشورِ
نورِ سپیدِ
زندگی است.
می گرید در شعرهایش
می خندد در شعر...
می رود در ...
می میرد ...
جاودانه می ماند
در تپشِ شعرهایش.
دهانِ دریا، ... کف آلود،
مرغِ ماهی خوار، ... پریشان،
خورشید، ... شرمگین،
ساحل، ... سیاه پوش،
کسی را
دریا بلعیده است؟
چیزی برای من نداشت شعر
جز اشک و خون
هشدار! که تصویر ماهِ واژگون
آخر تو را نَبَرَد
به اعماقِ
چاه سرنگون...
بر بام شعر ما
هنوز
هزار هزار پرنده ی بی پر
هنوز
هزار افقِ نامکشوف
هنوز
هزار سرودِ ناسروده هست
مگر غمزه ی چشمی
مگر
گشایشِ فهمی.
خرمالویِ لب هایت
تلخ بود و گس ،
نکند
دشنام داده بودی مرا ؟