غم مخور ای دل زمان مهربانی می رسد کار غم پرونده ی اش تا بایگانی می رسد گر نشد تقدیر ما آن ماه گیلانی چه غم یک غزال وحشی مازندرانی می رسد قدر گوهر گوهری داند نه یک آهن پرست دل اگر پر غصه شد آرام جانی می رسد صدهزاران...
با خیال یار در یک پیرهن خوابیده ام بر ندارد سر ز بالین هر که بیدارم کند
به وقت بوسه خوش آید گرفتن ذقنت که لب به دست نیاید ز تنگی دهنت
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد
باید گریست در غمِ شهری که اندر آن مشتی اسیر، گریه به آزاده ای کنند!!
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود ...
روزه هایم پیش تو افطار شد قبل از اذان بس که هر کس دیده ات الله اکبر گفته است .
گفتند آن که رفت دلش بی تو تنگ شد دستی زدم به چانه و گفتم قشنگ شد از خرده شیشه های رفاقت گذشت دل نوری که با شکسته شدن هفت رنگ شد با اتهام سنگدلی دلخور از منی باشد ولی به دست تو این موم سنگ شد وقتی دلت گرفت...
میخانه ای پر از تب و تابم که مدتی ست سمت من خراب خماری نیامده ست....
ناز یک چشم کجا ، پینه ی یک دست کجا؟ جنگ بین من و چشمان تو بی انصافیست
دلیل هرچه هستیم ، اختیار است اختیار ، اما من این نازندگانی را فقط اجبار می بینم
شیوهٔ چَشمت فریبِ جنگ داشت...
ما را مگو حکایت شادی؛ که تا به حشر ماییم و سینه ای که در آن ماجرای توست!
لب های تو لب نیست ! عذابیست الهی باید که عذابی بچشم گاه به گاهی در لحظه دیدار تو ، گفتم که بعید است چشمان تو من را نکشاند به تباهی لب های تو نایاب تر از آب حیات است تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی این کار خدا...
جان به لب گشتیم و با این حال عشق از دل نرفت میزبان از خانه بیرون رفته مهمان مانده است
گناه کیست اگر اهل عشق معدودند ؟ که باد ، عطر تو را هر کجا نخواهد برد
تو از زمان تولد درون من بودی وگرنه عشق که اینقدر اتفاقی نیست
هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست
دوباره دیدنت اى جان معاد موعود است
کسی جز من نمی داند قرارِ رفته یعنی چه ز بغض آسمان جویید که سارِ رفته یعنی چه زمین تشنه به خون من، کجا می دانداین کرکس برای عزت شیران شکار رفته یعنی چه شبیه صاحب مصرم که چوپانی مرا پس زد زلیخا خوب می داند وقارِ رفته یعنی چه...
چه پریشانم از این فکر پریشان شب و روز که شب و روز کجایی و کجای تو کجاست
هر جا که روم روی دلم سوی تو باشد... تربتی
آغوش تو دلچسب ترین حلقه دنیاست زین حلقه مکن رحم به من تنگ ترش کن
عشق در قلب غزل پهنه ی بی ساحل بود در حقیقت نه چنین بلکه تمامش گِل بود همه از عشق نوشتند و گرفتار شدند غیر دیوانه که در روی زمین عاقل بود ماند در کار خدا روح من اینجا که چرا نیمه ی گم شده ام بود ولی کامل بود...