متن زیبا
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات متن زیبا
سمت چپم رود..
سمت راستم کوه..
و من در این وسط سرگردان
به نوری دل بسته بود،
که در تاریکی
با عصا راه می رفت...
"حکمتت" را نمی دانم..
هر بار نزدیکتر می شوم، نوازش روزگار بیشتر می شود!!
اما خیال شیطان تخت،،
"هستم تا پای جان"
از "عشق" پرسیدم :
سر چند نفر را به باد داده ای
گفت : به شایعات توجه نکن!
اکثر آنها مشتری همسایه پایین، "هوس " هستند
همه از پرنده های قفس می گویند
اما هیچکس
اندوه گل های بالکن را نمی داند،
سالهاست از آغوش مادر خود جدا افتاده اند..
حقیقت فانوسی است در محاصره شب،
دنبالش کن
به خورشید می رسی
مفهوم حال را درک نمی کنم،
وقتی هر لحظه
در کسری از ثانیه
به گذشته پرت می شود..
شانه ی دیوار
رفتی و شب به شانهی دیوار تکیه داد
دل ماند و دردِ خاطرههای چو باد
بعد از تو شهر سردتر از فصلِ برگهاست
خورشید هم ز غربتِ این کوچهها فتاد
چشمان من هنوز به راه تو مانده است
ای رفته، با که گفتهای این عهدِ بینهاد
هر...
از کتاب آوای احساس:
دلم با تو؛ دلت با من؛ ولی تقدیر، این باشد:
خداحافظ کنی؛ امّا، نهالِ مهر، بنشانی؟!
به پیوسته، کنم یادت؛ به همواره، کنی یادم؛
بسوزم در تبِ عشقی؛ که «تو»، خود، مَنْشَأ آنی!
از کتاب آوای احساس:
خداحافظ؛ تمامِ عاطفه، در بیسرانجامی؛
که از دنیای قلبم، خوب میدانم؛ که میدانی!
از کتاب آوای احساس
خداحافظ؛ تو احساسِ قشنگِ دلسرودنها؛
معمّای تمامِ رابطه، در شورِ پنهانی!
خداحافظ؛ تو ای یاری؛ که از دردم، خبر داری،
میانِ بغضها و، گریههای شامِ پایانی!
از کتاب آوای احساس:
خداحافظ؛ تمامِ لحظههای حسّ بارانی!
شکوهِ نغمههای مهر، در شبهای گریانی!
خداحافظ؛ صفای شورشِ پیوستهی احساس؛
سرودِ عشق، در شور و شرِ تبهای عریانی!
قلبِ من انبارِ باروت بود و نمیدانستم...
تا اینکه باز چشمانت، مثلِ بنزین رویِ شعلههایِ خفتهیِ دلم پاشید و تمامِ من را به آتش کشید.
خاکستر شدم و باز زیرِ لب گفتم:
کاش هیچوقت سرِ راهِ هم سبز نمیشدیم؛
کاش هیچوقت نمیدیدمت...
ای قشنگترین اشتباهِ من، که هنوز هم تپشهایِ...
در چشمانت اقیانوسِ وارونه ایِ
از ستارهها جوشید
قلبم پروانهای از جنسِ ابر شد
و در آتشِ بوسهات ذوب گردید
زمان چون شمعِ نرمِ شد،
و عشق تو را بر ساحلِ
رویاهایم ریخت
دلتنگی
سفر به گذشته نیست،
زندگی در سرزمینی است
که دیگر وجود ندارد
باور کن
کنار تو
رنگ آسمان فرق داشت..
امروز
غم بی اعتنا از کنارم گذشت،
تعجبم را دید
گفت: مأموریت من
تا همین نزدیکی های قبرستان بود..
کوچه خاطرات
کودکی نشسته بود،
عکس امروزم را
در دست داشت و می گریست..
یخچال ِ خانه ِ فقر
تنها تالاری است در دنیا
که هیچ گاه
جشنی در آن برگزار نمی شود..
اراده
آینه ای است که تصویرت را نه آنگونه که هستی،
بلکه
آنطور که می توانی باشی نشانت می دهد
خیانت به نان و نمک
محال....
به آنکه نان و نمک از اوست
چه ؟؟؟؟؟
زمان را می سوزانیم،
بی آنکه
بهره ای از گرمایش ببریم.
خودت را برای هرکسی ترجمه نکن،
آنکه دوستت بدارد،
به زبانی که باشی،
تورا میفهمد....
گفتم همه چیزم بخدا اوست ولیکن
جای الف اوست اگر دال بیاید