نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست چشم و دل ، هر دو به رخسار تو آشفته و مست
به آتش میکشم خود را ، همه افکار بیخود را به هر دم میزنم اما ، تو از من در نمی آیی
خواب نمیبرد مرا ، یار نمیخرد مرا مرگ نمیدرد مرا آه چه بی بها شدم
ای قلب امیدی به رسیدن که نمانده بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
یک بوسه ربودم ز لبت دل دگری خواست
اگر گناه تو هستی خدا کند که خدا جزای آخرتم را در این جهان بدهد
اگر برای ابد هوای دیدن تو نیفتد از سر من چه کنم ؟
به مسلخ می برد هر شب مرا رویای آغوشت !
به مرگم گر شدی راضی رها کن دستهایم را رها کن دستهایم را بمیرانم به آسانی
اهل اویم مرا میل دگر نیست بگویم
امشب از غصه پرم حوصله داری، یا نه ؟ می توانی به دلم دل بسپاری، یا نه؟
مرا خیال تو بى خیال عالم کرد همان خیال تو ما را دچار این غم کرد
میل من سوی شما قصد توسل دارد
گر تو گناه من شوی توبه نمی کنم ز تو جام لبت بنوشم و باز گناه می کنم
وه چه شود اگر شبی بر لب من نهی لبی تا به لب تو بسپرم جان به لب رسیده را
گفتی که به وصلم برسی زود مخور غم آری برسم گر ز غمت زنده بمانم
این که مداوم سرد و گرمش میکنی لیوان چای صبحانه ات نیست که دل من است میشکند
صد بار گفتمش وسط حرف من نخند یکبار خنده کرد بیا عاشقش شدم
تخمین زده ام بعدِ تو با این غم سنگین فوقش دو سه ساعت ، دو سه شب زنده بمانم
به هر کجا که می روم همیشه می رسم به تو ببین چگونه می کشی مرا به مسلخ خودم
لب تر نکن اینقدر که زجرم بدهی باز یک مرتبه محکم بغلم کن که بمیرم
همدردی و هم دردی و درمان دل ما ای هرچه بلا هرچه جفا هرچه شفا تو
یک نفر از جنس احساس تو می خواهد دلم یک نفر مثل خودت اصلا تو می خواهد دلم
صبح یعنی بغلم باشی و بیدار شوم و پریشان کندم موی بهم ریخته ات