من فکر میکنم همهی دختران شهر فهمیدهاند جای تو را پُر نمیکنند
برای دیدنم پلی بگذار شاید فردا برگشتی
آنقدر نیمه نماها به تنم زخم زدند نیمه ی گمشده ام آمد و من را نشناخت
من همان آدم پر منطق بی احساسم... پس چرا آمدنت، حال مرا ریخت بهم؟
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار فکری به حال خویش کن این روزگار نیست
چنان باجان من ای غم درآمیزی که پنداری تو ازعالم مراخواهی من ازعالم توراخواهم
ای دل صبور باش و مخٖور غم که عاقبت این شام، صبح گردد و این شب سحر شود
از قسمت و حکمت ای خدا خسته شدم... این بار براى من فقط معجزه کن...
ماندن فعل نیست، دینی ست با پیروانی اندک
دل دچار آتش و شانه اسیر زلزله کاش می شد با خودم احساس همدردی کنم ..
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است ، همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست
سلام زیباترین حکمت دوستی به یاد هم بودن است، نه در کنار هم بودن
عشق یعنی نفست بند یڪی باشد و بس ️️️
امنیت ندارد نه جنگل نه خیابان حق با گورخوابان است
درخت آزاد هم یک روز هیزم می شود. طوری بسوز داغ بگذاری روی آتش.
آدمها از آنچه به نظر می رسد شکننده ترند... با احتیاط صحبت کنید.
چه خوشبختم که گرمیه زندگی ام را از لمس دستان تو میگیرم!
به سلامتیه مادر که خمیده ترین ایستاده دنیاست.
باز آی دلبرا که دلم بیقرار توست وین جان بر لب آمده در انتظار توست
به سینه تا نفسی هست بیقرار توأم... ️️️
با اینکه دارمت ؛ ولی باز هر لحظه میخوامت ... ️️️
چه ذوقی دارم که حتی یک دقیقه بیشتر در خواب منی ! یلدایت مبارک
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد نترس از شب یلدا بهار آمدنی است
دوست دارم دوست دارم با چه زبونی بهت بگم بگم که عاشقت شدم