من انِ توام مرا به من باز مده
تو یه نفری ولی همه کس منی
من...از قیدت...نمی خواهم....رهایی...
عشق را هیچ پایانی نیست ! یار وقتی که تویی
پاییز را در کنار تو دوست دارم
دگر به دست نیاید چو من وفاداری
بهت قول میدم که فردا بیشتر از امروز عاشقت باشم
تو آن بلای قشنگی که آمدی بسرم
میشه زنده بود و زندگی نکرد فقط کافیه تو نباشی
ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام
دلبر جان که تو باشی... مگر میشود آرزویی در من بماند!؟
* من حسودم * اصلا میدونی ... دق می کنم... کسی سمتت بیاد
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری ؟
علم و ثروت را چه خواهم جانِ من من تو را میخواهم ای دیوانه جان
برای من *تو* همه دنیامی ...
هیچکس برای من تو ...نمی شود
بعضی وقتها تو قهوه میسازی بعضی وقتها قهوه تو رو !
من + تو ما نمیشود محشر میشود
ساعت ها را بخوابانیم بیهوده زیستن نیازی به شمارش نیست
تو قرار منی من بی قرار تو
نه از سرم می افتی نه از چشمم کجای دلم نشسته ای که جایت اینقدر امن است
انسانها شبیه هم زندگی نمی کنند یکی زندگی می کند یکی تحمل...
درخت های بیشتر / احمق های کمتر... more trees less assholes
باز شدن غنچه های مهر، خزان را به دست فراموشی می سپارد.