تو همانی که تو را خواستت هم زیباست
رفتیم / دعا گفته و دشنام شنیده
یک تو میگویم و دلم تا بی نهایت می رود
با چوب های پوسیده نمی شود قایق ساخت و با افکار پوسیده هم نمیتوان جامعه را ساخت.
چه بی تابانه میخواهمت... ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری...!
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟ عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ
فقط به آسمان تجلی قلب تو خیره می شوم و آرام میگیرم
دلتنگم و باید سراغت را بگیرم ایکاش میگفتی همین حالا کجایی...
چشم های تو خدای قلب منه
با که باید گفت این حال عجیب!؟
زندگی چه اتفاق غم انگیزی است وقتی تنهایی ات سالها از تو بزرگتر باشد
عاشق حاضر جوابی ات شدم که هیچ دوستت دارمی را بی بوسه نگذاشتی...
نبودنت، کسریست با مخرج صفر؛ همانقدر بیمعنا همانقدر تعریف نشده...!
بگذار در آغوش تو، آرام بگیرم... دلچسب ترین، شیوه جان باختن است این...!
دل را قرار نیست مگر در کنار تو...
دلبرم چاق که نه / باب دل یار شده مثل آن سوگلی دوره ی قاجار شده
نامت / خاطراتت/ بوسه هایت و لمس حس بودنت را به دست باد سپردم. یادم تو را فراموش
ما فکر تو هستیم و تو انگار نه انگار
به دیدار (تو )می آیم برایم بوسه ای دم کن!
دلم یک دوست می خواهد که اوقاتی که دلتنگم بگوید خانه را ول کن بگو من کی کجا باشم؟
تو را من سخت محتاجم
از تماشا کردن باران که لذت می بری روبرویم مدتی بنشین تماشا کن مرا
هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک نفر احساست را بفهمد بدون اینکه مجبورش کنی!
من آن ابرم که می خواهد ببارد