شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
سبز می شود
و سرخ ،
و زرد ،
و میان این همه شدن
هیچ کس بر تنِ پاییز
خسته نباشی
حک نمی کند.
دو پا دارد مرغ،
اما
هنوز که هنوز است
رویِ یک پا ایستاده
و تو را می خواهد
(دلم)
این مرغِ لجوج.
شک می کنند هنوز
بر همه چیزها و باز،
بر شعرهای من...
لبخندهایِ تو...
بر سایه هایِ دراز خویش...
بر رنگین کمان هم...
شک می کنند هنوز ؟!
بالهایت
اسیرِ غروب،
پنجه هایت
در خیالِ سبز،
در غربتِ قریبِ صدایت
گریه می کنی
احمقی گفت:
چه قناریِ خوشحالی!!
بر آستانِ عشق می پَری،
بر مناره ی دل
می نشینی نرم
اما ای کبوتر !
- تو را به حرمتِ عشق-
آلوده ام نکن
با فَضله هایِ غم.
آبان است و
در خشکسالِ آفتاب و تطهیر
بخار را زمزمه می کنم
مثلِ
قطره های مانده در مرداب.
قندیل های یخ
آویزان شده اند
از دیوار ذهن های ما،
دست های کرخت
نشانه ای می جوید
از کومه ای گرم
از خانه ی آزادی.
از تو تنها شالی می مانَد
کهنه تر از یاد زمستان،
و کلاهی گشاد
که بر سرِ دنیایت رفته است،
آی آدم برفی!
مثل آرزوهای محال من
روزی بُخار می شوی.
بیهوده در نبند!
مرگ
گه گاه
از پنجره می آید
همه می دانند
حتا سلیمانِ نَبی
حتا مورچه ها.
تندیسی شده ام
خیره به ماه
و زاغِ سیاه را
چوب می زنم؟؟؟
ولتاژ ِ تنت
خشک کرد
اندام مرا .
رنگِ شعرهایم
عجیب مهتابی است
نکند
عاشق شده باشم؟