شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
آمدی،
اما نتوانستم،مانند
شکوفه های بهار درکت کنم
آمدی
اما نشد گرمای وجودم را
خرجت کنم
پاییز،تورا به کدام
حرف های نگفته ات
باورکنم؟
کاش دیدارمان به زمستان افتد،
به دی، به بهمن،
تا که سپیدی موهایم را در لابلای
شاخه های سنگین و سپید کنم نهان.
کاش دیدارمان به پاییز افتد،
به مهر، به آبان،
تا که سرخی رویم را بین برگ های همچون آتش سرخ پاییزی کنم پنهان.
در این سودا،
مانده...
جوی آبی پر آب،
سبزه هایی زیبا،
بوی گل ها در هوا،
بلبلی آواز خواند.
در کنار جوی، باغی آباد،
حصارش از سرو بلند
خوشه های انگور،
دانه ها به رنگ ارغوان،
بوته های خوشرنگ،
مرد باغبان خندان.
صدایش را می شنیدم از دور،
لب آن آب روان.
پای من...
در مرز واژه ها
برای رفتنش
چمدانی ازکلمه میچید
جغرافیای سینه ام
فکر بستن مرزهای مهاجر نبود
نسرین حسینی
هر روز،
در جهان استبداد،
کودکی در مشت اش له می کند،
پروانه ی آزادی را...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
دایه ی نگاهت
چه مادرانه لالایی میخواند
کدامین عشق نورس
زبان گشوده است
درگهواره ی نگاهت
علی مولایی
ای آزادی !
تو بهترین هستی،
مثل مزرعه های ذرت،
که زیباترین قطعه های وحشی زمین اند...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
هر روز در جهان،
چند پروانه می افتد در آب،
می میرد...
آیا در آفرینش این جهان،
نیست یک استبدادی،
آیا خدای آزادی نمرده است؟ ...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
دنیای عجیبی ست !
دریای سنجاقک ها،
جویباری ست،
تا قوزک پای انسان...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
در باغ زندگی،
پروانه ای خفته بر ناف سیب،
هر شب ،
خواب آزادی انسان را می بیند...
مهدی بابایی ( سوشیانت)
در جنگل شعر،
پروانه ی فکر،
بال زنان دور می شود،
از لحظه ی کمین روباه،
و شکار کبوتر آزادی...
مهدی بابایی ( سوشیانت)
بگو ببینم،
دست لرزان کدام اتفاقی،
در چشم هایت یک شیشه دوات سیاه ریخته،
که چشم هایت چنین دل انگیز و زیباست...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
در باغ لحظه ها،
چشم های سیاه تو ،
به گیلاس های سیاه رسیده می مانند،
برای دست های کودک عشق...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
در باغ لحظه ها،
از بوسه ی شاپرک عشق،
نیمی از گونه ی سبز سیب ها،
سرخ می شود بر روی شاخه،
در ظهر گرم تابستان.. .
مهدی بابایی ( سوشیانت )
سرانجام روزی،
خدای پیر با چوب دستی خویش،
از درخت گردوی کهکشان،
می اندازد بر زمین،
گردوی پوک ماه را،
و ناگهان همه ی جهان استبداد،
هیچ و پوچ می شود...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
پیراهنی سیاه پوشیده،
می خواهد النگویی سیمین نیز به دست بپوشد.
شب!
شعر: آرزو عبدالخالق
ترجمه: زانا کوردستانی