شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
آفتاب و زمین
دوباره آشتی کردند بهار! بهار! بیا در این فصلِ آشتی برای تولد بهارِ دوباره زمین و آفتاب یکدیگر باشیم
دارد بهار می شود
گل فروش های دوره گرد بنفشه جار می زنند .
کدام پرستو بذرِ تو را هدیه خواهد آورد؟!
از آن شب مِه آلود به بعد که رفتی
دودش به چشم خودم میرود
وقتی از روی عادت
چند پُک آخر سیگارم را برایت نگه میدارم
آروین شاه حسینی
دشمن و خلق
او سوار آریا - بنز است
تو
بر دوچرخه
تکیه گاه اوست غربی
تکیه گاه توست خلق
اوست یک تن
تو
هزاران ، صد هزاران تن
پا بزن
پا بزن ای قدرت خلق
پا بزن بر چرخ و بر دنده
انتهای ره
تویی پیروز
اوست بازنده
عاشق مزرعه بود اما؛
قار قار بی امانِ کلاغ ها
فهمِ مترسک را
کور کرده بود!
-زانا کوردستانی
بی هوده ست تسلای مترسکی
میان مزرعه ای سوخته،
وقتی خودش،
با دست های نداشته اش
خاکسترش را به باد می سپارد!
زانا کوردستانی
آی،،، ابرهای هاج و واج،
که سرگردانِ کوه ها
و صخره هائید؛
آه!
مزارعِ ما،
محاسنشان زرد شده است!
زانا کوردستانی
سفره ی خالی دریا وُ،
-انتحار ماهی ها...
***
به درماندگی ی قلاب ها
فکر می کنم!
زانا کوردستانی
خسته از کویر
به کدامین باران
پناه باید برد؟!
--وقتی خشکسالی چشمم
قِدمتش؛
به ماقبل کوچ ابرها
--بر می گردد!.
زانا کوردستانی
پای درخت افتاد؛
--سیبِ فاسد!
فرجام همنشینی با نااهلان بود،
--به کِرم دل بستن!
زانا کوردستانی
انتظاری کشنده رسوخ کرده
میان کوچه ها...
...
آه از نهاد مردمش بلند است
تا،،،
قدوم مبارکت
سنگ فرش های شهر را نبوسد!
زانا کوردستانی
پرنده ای مغموم
بر درختِ کنج حیاط
می خواند،،،
--برای پیراهن های آویخته بر طناب!
امیدوارست
قلبی درونشان
در تپش باشد!.
-زانا کوردستانی
ضجّه ای بی امان،
درونم پا به ماه است!
نه تاب حمل اش هست؛
نه توان فراغش
ترسی درونم (گاگله) می رود
--سقط نشود!
زانا کوردستانی
زیر ساطور سلاخ،
یا به چنگال گرگ گرسنه!
چه فرق می کند: [نوازش]؛
مرگبار است؛
برای گوسفند فلک زده!
-زانا کوردستانی
زیباترین پایان دنیا
من به تو رسیدم
-آروین شاه حسینی