شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
سوسو می زند
فانوس آرزوها
در دریای خیالم
باد صبا
تروریست ها هم،،،
از کشتن دست برداشتند.
تو-اما؛
با دوریت
داری می کشی ام!!
زانا کوردستانی
آرمیده به میان تنهایی پر وهم
تو با حضورت چه پنهانی؟!
آه آمدنت،
چه لهجه ی غریبی دارد…
زانا کوردستانی
اندیشه ام،،،
پر است از روزنه هایی که؛
سهم اندک ام هستند،
از تمامِ روشنایی!
زانا کوردستانی
باورم نمی شود،
غروبی ضخیم
در تنت رخنه کند.
***
تو که همیشه
همسایه ی آفتاب بودی!
زانا کوردستانی
مشق می کند
به جرم عشق
چشم بارانی ام
در دریای دلتنگی
باد صبا
می تپد
ضربان لحظه ها
در ساعت شنی زمان
باد صبا
دریا دور بود وُ ماهی،
به تنگ کوچک اش دل بست.
دیگر باور نکرد،
--قصه ی دریا را
زانا کوردستانی
...🔆
کشیده میشوم روى تیغى از خیال
و تکه تکه میشوم از خاطرات
و سقوط میکنم
تا سیاهى هاى وجود تو...
از تو که حرف می زنم
صبر می آید
مگر این چشمها می فهمند...