دل آراما نگارا چون تو هستی همه چیزی که باید هست ما را
عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد سیلاب نپرسد که درِ خانه کدام است
رشکم آید به چشمِ خود گاهی که چنین خیره در تو می نگرد
خواستم دست به مویش ببرم خواب شود عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد
دانا لب تو، اگر ببوسد فتوی ندهد که می حرام است
جز خودم هیچکسی در غم تنهایی من مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت
آقا شنیده ام که خودت بودی و خودت تنها میان خون وسط قتلگاه ها حالا تو نیستی که ببینی چه میکنند هر اربعین برای تو این روسیاه ها
روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام بس که خود را در دل آیینه غمگین دیده ام مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟...
امید من به وفا کردنت حماقت بود حکایت دل من با تو عین برجام است...
گربوسه به من بخشی دانی به چه میماند؟ مرغی که گه کشتن ، قاتل دهدش آبی
امسال هم چنان همه ی سال های پیش این سیزده بدون تو باید به در شود
چشم هایت حرارت محض است رَبَّنا آتِنا عَذابَ النّار!!!
گیسو رها نکن که به اندازه ی نیاز افسانه های در هم و برهم شنیده اییم
تنِ دی گرچه سپید است ولی این تن پوش زینت جای قدم های تو را کم دارد...
بگو به لشگر مویت، به قلعه برگردند شکار شیر که صد ها نفر نمی خواهد!
فریاد مرا گرچه سرانجام شنیدی ای دوست! به داد دل من دیر رسیدی از یاد ببر قصه ی ما را هم از امروز درباره ی ما هرچه شنیدی نشنیدی آرام بگیر ای دل و کم گریه کن ای چشم! انگار نفهمیدی و انگار ندیدی ای نی چه کشیدی مگر از...
کیفیت بیچارگی ام پیش تو این است: در محضر ارباب غزل، شعر سپیدم! _
همین حد قانع ام گاهی،سلامی حال و احوالی برایم عاشقی یعنی،،بدانم خوب و خوشحالی دو گیسوی پریشانت قشون شاه قاجاری و من مشروطه خواهی با تفنگ برنوی خالی ببخش ای همسفر اما من از پرواز می ترسم تمام عمر خود گفتم امان از درد بی بالی همیشه یک غزل جان...
نیمه ی خالی لیوان را فقط میدید، حیف! دست من شاید تهی... اما دلم لبریز بود
من از غم تو غزل می سرایم و آن را، تو عاشقانه به گوش رقیب میخوانی!!!
ابتدا شاید خدا حور و پری را خلق کرد بعد موجودات ناز دیگری را خلق کرد هی کپی برداری از روی پریهایش نمود سوگل و مینا و مهسا و زری را خلق کرد پشت هم هی دختر ابرو کمانی آفرید بعد کم کم شیوه های دلبری را خلق کرد باد...
تو مرا دوست نداری به خودم مربوط است دیگر این شهر چرا پشت سرم میخندد!؟
باید اینبار گریزی به تغزل بزنم تامگر بین تو و حرف دلم پُل بزنم صحبت و موعظه بی فایده شد،مجبورم که به اعجاز غزل دست توسل بزنم بسکه جَوگیری ومجنون صفتی میخواهم قید ِلیلا شدنم را شده باِلکل بزنم چشم درویش بکن،موقع صحبت بامن من دلم خواسته شاید به شما...
کی به انداختنِ سنگِ پیاپی در آب ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟