شعر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر
حسّ عطش، زیباسُرای زندگانی ست؛
با عاطفه، زیبا، سَرای زندگانی ست؛
از جامِ موّاج و، زلالِ شورِ شادی،
میگونیِ جان، آشنای زندگانی ست!
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (برشی از یک غزل)
بسمه تعالی
محو در آیینه شو ، همواره در اِنکار باش
پرده برداری کن از خود ، محوِ آن رُخسار باش
چون تهیدستی ست حرفِ پوچ مانند حباب
مُهرِ خاموشی بزن ، گنجینه ی اسرار باش
در خرابی هایِ تن تَردَست شو مانندِ سیل
پای دیوار یتیمان ، دست کم...
ما مثل دو رودیم که راهشان ز هم جداست
ما مثل خطوط موازی که وصالشان به انتهاس
..
ما دو کبوتریم ولی نه کنار هم درون یک قفس
یکی جلد دست اصغرو دیگری عاشق امام رضاس
....
ما همیشه در پی انتهای ماجرا و قصه ایم
کاش میگفت به ما...
مرا به واژه ها فروختی..
دیگر نوشته هایت بوی معرفت نمیدهند
لب هایت شهادت دادند
که مجرمی...
و بوسه ها
وخاومت
آلزایمرِ عشق راتایید کردند...
تو میدانستی
جسمی که خیانت دیده
مبتلا به زوال روح است...
چگونه مرا به
عاشقانه های واهی فروختی!؟
خورشیدم را کشتی
دریچه های نور و...
برای فتح چنین زنی
باید معرکه ها دیده باشی
زنی که به گاه تنهایی
چرخ می زند در آسمان آرزو
می رقصد دست در دست خیال
زنی طاغی که خودش را دوست دارد ، بسیار
و با هر ترانه ای، عاشقانه
می خواند ریز ریز
و با درخت می رقصد،...
بانو
اگر یک روز خواستی به خویشتن خویش سفر کنی،
از نقاب ها بگریزی،
و حقیقت را بی هیاهو لمس کنی،
به مامنی برسی از جنس معرفت،
روی تپه ای به بلندای هنر،
در همسایگی ماه،
با منظری دلنواز و رویایی،
دیوارهایش ترانه،
سقفش شعر،
پنجره اش موسیقی،
و عقربه...
دل را چه کنم..
در عاشقی و شعر تو باران آمد
از روزنه چشم هزاران آمد
اشکم لب و گونه را دوانید و برفت
دل را چه کنم هق هق و نالان آمد
دوزخی جز جهل و فردوسی به جز دانش مجو
. بابک حادثه
در مجلسی بودم که استادم بی مقدمه امر کردند به بنده که فی البداهه و سریع فقط در یک بیت عشق را به تصویر بکش ، اینگونه سرودم :
بی ثمر در عمق یک هنگامه وحشت اسیر ،
بوی کافور و کفن ، اماااااااا ،،، هوایی دلپذیر
😍😍😍😍 بابک حادثه
گر رقیبان رشته عشق من و تو بِدَرَند ،
غم مخور با گره نزدیک تر از قبل شویم ، ......بابک حادثه
بسمه تعالی
زر پرستانی که دل را خالی از غم میکنند
زندگی را ، خانه ی تاریکِ ماتم می کنند
شرمسار از سر گذشتِ نارسای خود شوند
با تهیدستی در آخِر ، ترکِ عالم می کنند
دائم از شرمِ حضورِ ما ، دچارِ غیبت اند
روی خود را از نگاهِ...
بسمه تعالی
اهلِ دل را عشق ، روزی میکند بیمارِ خود
دل که شد بیمار ، آسان می کند انکارِ خود
پیشِ چشمِ آینه ، هر کس خود آرایی کند
مثلِ گل غلطد به خون از سرخیِ دستار خود
در قمارِ زندگی ، لب را به آبِ تیغ شست
آن...
وقتی پدر خسته می آمد سمت خانه
وقتی که شاکی بود از جور زمانه
وقتی به دستش بار سنگین داشت، مادر
یک یا علی می گفت از دل ، عاشقانه
عطر خوش نامت که می پیچید در باد
در سجده می افتاد گل هم بی بهانه
دست پر از مهرت...
بسمه تعالی
وقتی نگاهم می کنی ، آیینه ی بیزنگ باش
چون چشمِ شبنم در چمن با خار و گل یکرنگ باش
یکرنگیِ ظاهر ترا ، ایمن کند از هر گزند
در محفلِ دیوانگان همتای بی فرهنگ باش
جز دل نمی باشد مکان آن عشقِ عالمسوز را
خواهی در آغوشش...
بسمه تعالی
در قمارِ عشق ، با هوش و خرد بیگانه باش
بر جنون زن ، بی خبر از حکمتِ فرزانه باش
صرف کن عمرِ گرانِ خویش را در راهِ عشق
دولت پاینده می خواهی برو دیوانه باش
از خرابی می توان بر گنجِ گوهر دست یافت
بگذر از تعمیرِ...
بر ریل های پیر برایم غزل بخوان
سرتاسر مسیر برایم غزل بخوان
بگذار سر به شانه ی تنهاییم عزیز
ای ماه سر به زیر...برایم غزل بخوان
مانند ابر دور تن کوه من بپیچ
بانوی تن حریر برایم غزل بخوان
من یک قطار دربه درِ بی مسافرم
در کوه و در...
به گمانم شده حالت خراب باشد
دلت از عالم و آدم گرفته باشد
با یک سرد و گرم که شده باشد
دلت عین لیوان ترک خورده باشد
نه حرفی می زنی و نه چیزی می گویی
وای به حال کسی که همرات باشد ....
آمدم تا که بگویم چقدر دوست دارمت
اما چه دیر آمدم ،وقتی آمدم که ندارمت
حال من ماندم این روزهای بی معنی تلخ
این روزها که باید تو را به خدا بسپارمت
چقدر شیرین بود روزگاری که با ما بودی
حال که فقط باید با قضا و قدر به یاد...
آمده بود تا در این بازار دوای درد من بشود
میخواست رفیق روزهای سرد من بشود
نمی دانم چی شد چطور در این روزهای سرد
کی فکر می کرد خودش سبب درد من بشود
حال روزگار چنین بشود یا چنان نشود
بودن و نبودن تو دگر دوای درد من نشود...