خوشبختی اون چیزی نیست که آدم از بیرون ببینه ! خوشبختی تو دل آدمه دل اگه خوش باشه آدم خوشبخته ...
به هیچ کس در دنیا وابسته نباش حتی سایه ات سایه ات هم در هنگام تاریکی تو را ترک میکند ...
دیشب با خدا دعوایم شد ... با هم قهر کردیم فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد رفتم گوشه ای نشستم چند قطره اشک ریختم و خوابم برد صبح که بیدار شدم مادرم گفت : نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد ...
هرچه میخواهمت از یاد برم ممکن نیست من تو را دوست ندارم ؛ اگر بگذاری ...............؟
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
دیگری نیست که مهرِ تو در او شاید بست چاره بعد از تو ندانیم بجز تنهایی........
نَگردم گِرد معشوقی که گِرد دل نمی گردد!
اینجا هیچ چیز واقعی نیست نه رفتن تو نه ماندن من انگار یکنفر دارد ما را خواب میبیند با دانه های درشت عرق به پیشانی اش
هیچ دلم نمی خواهد زن باشم ! هی منتظر باش ... منتطر باش ... منتظر باش ...
در برابر چشمهای آسمان ابر را در برابر چشمهای ابر باد را در برابر چشمهای باد باران را در برابر چشمهای باران خاک را دزدیدند، و سرانجام در برابر همه چشمها دو چشم زنده را زنده به گور کردند چشمهایی که دزدها را دیده بود.
سوزی که درون دل ما می وزد این بار ؛ کولاک شبانه است نسیم سحری نیست...
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری ...
بی تو شهریور من نسخه ای از پاییز است سی و یک روز قرار است که ابری باشم...
وقتی قلبم در دل تو می تپد چه جوری از خودم بگویم
یه مرد برای عاشق شدن فقط به یه لحظه احتیاج داره اما برای این که بخواد عشقشو فراموش کنه یه عمرم براش کمه!
هر بار که میخواهم به سَمتَت بیایم، یادم میافتد که، دلتنگی هرگز بهانهِ خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست...!
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم…
حسادت احساس وحشتناکیه. به هیچ کدام از رنج ها شبیه نیست. چون هیچ شادی و یا حتی غم واقعی تو حسادت وجود نداره. فقط رنج میده و بس. نفرت انگیزه!
آدم توی این دنیا واسه شکسته شدن دلش حق انتخابی نداره... ولی میتونه انتخاب کنه که کی دلش رو بشکنه!
از یه جایی به بعد این تو نیستی که قدم میزنه این قدمه که تو رو میزنه، شکنجه میده و خاطراتو یادت میاره...
گفتند محبت ڪنید از محبت خارها گل مے شوند ما محبت ڪردیم ڪسے گل نشد خودماڹ خار شدیم ...
باید رفت ....
گاهى آدم دلش کمى تعطیلى مى خواهد بنشیند کنجى، جایى ... برود به گذشته هاى دور دور هاى هاى دنبال خودش بگردد ...
بعدِ تو با هر غروبی ؛ بی قراری میکنم می نشینم با نبودت جمعه داری میکنم ...