دلبر بی نشانم بی تو بی آشیانم بی من ای همسفر/ رفته ای بی خبر بی تو بی خانمانم
یه شبایی هست که دلتنگی به خستگی غلبه می کنه و نتیجه اش میشه بی خوابی
پاییز/ می رقصد/ میانِ برگها/ میز/ پیرشده از دلتنگی/ دو استکان چای/ می ریزم/ یکی برای خودم/ یکی هم برای نبودنت/ خاطره ها/ دود میشود / بر لبانم
دل تنگ دلتنگی هاتیم
مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت...
تو از فصل پاییز زیباتری... من از فصل پاییز تنها ترم
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد
ابری ترین هوای منی و خودت نمی دانی وقتی به تو فکر می کنم چقدر باران می بارد...
دلت نگیرد از نبودن کسی آدم ها سالهاست که دچار فراموشی اند...
عشق آن بغض عجیبی ست که از دوری یار نیمه شب بین گلو مانده و جان می گیرد
هر بار که می خواهم به سمتت بیایم یاد می افتد *دلتنگی* هرگز بهانه ی خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست
و چه دوستت دارم ها که نشد با تو بگویم
کسی نیست در این گوشه فراموش تر از من
جنگ نابرابریست! من با دست خالی شب با هجوم خاطره...!
عاجز فاصله ام ثانیه هم دل تنگی ست