متن زیبا متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار صدیقه جُر
حُسنِ ختام
نسیمِ زلفِ مشکینت به جانم پیچوتاب آرد
ز چشمِ مستِ تو بر دل هزاران انقلاب آرد
تو را در خواب میبینم میانِ باغِ مهتابی
که خنده بر لبِ گلها هزاران رنگ و آب آرد
نگاهت آسمانی شد، زمان از رفتن افتاده
چه سِحری در دو چشمت هست کز...
تا هیاهویِ ریل من رفتم
میدویدم تاتو را نگه دارم.
رفتنت آتشی به قلبم زد.
بی هوا سوختم ببین رنگم
حال و روزم ببین بارانیست
که پس از هر قطار میبارم
در تمام سفرها مردم.
میروند تاکه خوش باشند
زندگی در خیال یعنی این.
داشتن رویاهای شیرین
آخرین کوپه هم...
تو آمدی و عشق رنگِ وجود شد
دنیای خسته از نفست حسود شد
در چشمهای تو شبِ من راهِ گم نکرد
هر جادهای به سمتِ نگاهت ورود شد
گفتم که عشق چیست؟ سکوتی میانِ ما
لبخندِ تو شکفت و همان،خود صعود شد
هر برگِ نامِ تو را با عشق زمزمه...
پیچیده تو باغِ خونه
باز صدایِ پایِ پاییز
مثهِ بارون رویِ گونه ام
شده اشکام بی تو لبریز
تویِ این پاییزِ دلتنگ
بی تو من، بی تاب و خَستَم
رویِ هر چی غیرِ چشمات
بِخدا چشمامو بَستم
خش خشِ برگا توو کوچه
میزنه آتیش به جونم
هَم قـَدم با اون...
✍🏼غم نهان
باز دفتر غزلم، غم خود را نهان نکرد
با اشک دیده بر ورق عشق رقم زدم
تا صبح به یادِ تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم و تا صبح از اشک اَلم زدم
با آسمان مناظره کردم تا خود سحر
او از ستاره دم زد و من...
سیگارِ نیمهتمام را
روی لبهی پنجره گذاشتم.
صبح که برگشتم،
نیمی از شهر سوخته بود.
در انتهای شبی سرد و یخزده
من بودم و دلی شکسته و غمزده
پرسید آینه ز من: «حالِ تو چطور؟»
گفتم: «شبیه شاخهٔ بیدی تبر زده»
🪡
ای کشته اشکها،برنام توسلام
بر شور محرم الحرام تو، سلام
هفتادو دو گل به کوی توپرپرشد
برخاک همیشه لاله فام تو،سلام
پشتِ چشمانِ تو دریاست، چه طوفانخیزی
که دلم غرقِ تماشایِ تو، شد سر ریزی
دلِ من پنجرهای رو به شبِ مهتابی،ست
تو همان نورِ قشنگی چو گل شبدیزی
مست لبهاى تو هستم که مرا لبریزى
به رگم تازه تر از صبح غزل مى ریزى
تب لبهاى تو تند است شبیه...
با حسرت نا دیدنت ای گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را گر کتمان کنی جز تماشا چه کنم.
حافظ و...
آشپزخانه تاریک بود.
قاشقها
دور میز نشسته بودند
و دربارهی انقراضِ دهانها
بحث میکردند.
سیگارِ نیمهتمام
در نعلبکی
هنوز خوابِ آتش میدید.
و یخچال
سالها بود
صدای مردهای را
در خود نگه داشته بود.
زخمِ زمستان
در گلوی شهر
چرک کرده است
چراغهای قرمز
در چهارراهها
مثل رگهای بریده
هر روز به تاریکی
خون میدهند
بخارِ کمرنگی
روی لبهای شیشه
نامِ فراموششدهای را
تا نیمه بر زبان میآورد
و میمیرد، پنجرهها
ریههای شکستهای هستند
که از ترسِ سپیدهدم
نفس شان را
در سینه نگه...
تو را دوست داشتم
آنقدر
که یک روز
درختی از گوشِ چپم رویید.
پرندگان
هفتهای دو بار
روی شانههایم
تخم میگذاشتند
و باد
نام تو را
به جای فصلها
ورق میزد.
یک شب
ماه را در جیبم گذاشتم
تا برایت بیاورم
صبح
دیدم تمامِ آسمان
از سرما به
رنگِ دندان...
حداقلش من همینی ام که هستم.
تو کی هستی پشت این همه نقاب؟
باران رحمت، ✍🏼
در کعبهی چشمانت ما را تو تسلّی ده
بارانِ محبت را بر خانهی دل نما جاری
دل خسته زِ فریاد و ، آوارهی این دنیا
با نام تو آرامد، ای چشمهی بیداری
هرشب که دلم گیرد از وسوسهی تردید
یادت به یقین گوید، وقت است که باز...
لبخند پنهان
جنگ
از پنجره گذشت؛
تو دست تکان دادی
و من تتا سالها
صدای افتادنِ آن دست را
از قلبم جمع میکردم.
☆☆☆
جنگ تمام شد،
اما هنوز
گلولهای سرگردان
میان نامِ تو
و لبخندِ من
رفتوآمد میکند.
☆☆☆
جنگ را از روی لبهای
تو جمع کردند؛
از آن...
تو آمدی؛
و ماه
مثل پرندهای سفید
از قفسِ آبگیرِ شب
به آغوشت پر کشید
درزیر پوست شهر
امید، جنازهای بود که
هر صبح لباس نو میپوشید
ولی غروب ها سیاه پوش می شد
ترسناکتر از گرانی،و گرسنگی،و ظلم،
این است که کمکم آدمها به صدای شکستنِ همدیگر عادت میکنند،
و سکوت، نامِ دیگرِ آشفتگی میشود
سکوت،پالتوی کهنهٔ ظلم است؛
بر دوشِ مردی که ترازو را فروخته و عدالت را در بازارِ آشفتگی کیلویی
قیمت گذاشته است.
هزار خیال مثل آدمک چوبی
در آرزوهای محال
هزاران شبح بر جسم گچی دیوار
و صدها سال انتظار
انگار شبیه اشک من است
آن خیال سالخورده در متن
ترک های دیوار
آوار بر سر آرزویی که مرا
باد برد
مثل خواب یک رویا
نزدیک به ماه
در آشپزخانهی تاریک،
قاشقها
تمام شب
به بشقابهای خالی
فحش میدهند.
سینک
پر از ماهیهای مردهایست
که هرگز دریا ندیدهاند.
و شفق...
شفق نامِ دختری بود
که افق
بعد از اعدامِ خورشید
به دنیا آورد.
باز باران میتراود از دو چشمان ترم
با گهر های فراوان بر حریم دفترم
میچکد آرام اشکم بر دلِ بی تاب خو
مینویسد قصهی آشفته رنگ جوهرم
یاد آن روزی که چشمش بر نگاهم چون نگار
میسرود از اشکِ خود شعرِ وداعِ آخرم
یاد آن روزی که با او زیرِ...
بیا یک لحظه ای امشب کمی هم مهربانی کن
گلِ گلدان قلبم را پر از عطر بهاری کن
به چشمانت قسم من هم به عشقت مبتلا گشتم
تو هم حرمت گذار و درد من را رازداری کن
سکوتم را نمی بینی که تنها واژه یست، صادق
بیا دنیای سردم را...