متن صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صدیقه جُر
بعضی آدمها را دیر میفهمیم
بعضی آدمها را باید از دست بدهی
تا بفهمی چه قدر در زندگیات
حضور داشتهاند.
وقتی هستند، شبیه عادتاند؛
مثل صدای ساعتی که
سالها در خانه شنیدهای
و دیگر متوجهش نمیشوی.
اما کافیست یک روز نباشند،
آنوقت تمامِ سکوتِ خانه
به شکلِ دردناکی بلند میشود....
گفتمش یار فدای قدمت
نکند خام شوی
بوسه زنی بر قدمش
نکند کفتر جلدی بشوی
فارغ از این حال شوی
طعمهی آن دام شوی
نکند دل بکنی از دل من
دست کشی از من و دل
دیوانه و مست شوی
بر در کویش گذری
شعر شوی شور شوی
عاشق و...
شبگرد شبی آمد، از پنجرهام ماهی
افتاد به دامانم، آن چهرهٔ جانانه
دل گفت: مگر خوابی؟ گفتم بگو جانا
این آمدنِ ناگه، افسانه به افسانه
باران به سرِ خانه، آرام فرو میریخت
من مانده و یک رؤیا، در خلوتِ کاشانه
از دور صدایی گفت: «ای عاشقِ سرگردان»
برخیز که میخواند،...
از کجا آوردهای؟
قدِ رعنا، چشمِ زیبا از کجا آوردهای؟
راستی این ناز و اطوار از کجا آوردهای؟
آن لبِ خندان و آن شیرینسخن گفتن، بگو
این همه لطف و تماشا از کجا آوردهای؟
ماه در پیشِ رُخت شرمنده و حیران شدهست
این چنین حُسنِ دلآرا از کجا آوردهای؟
در...
✍🏼کتاب چشمانت
آفرینش ورق نخورد انگار
تا ورق خورد کتاب چشمانت
صبح، چیزی نبود جز نوری
که چکید از سحاب چشمانت
پیش از آنکه اذان نور رسد
صبح بود از خطاب چشمانت
آسمان آیه ای نخوانده هنوز
شد منور زِ باب چشمانت
ماه هر شب به آب نظاره کند
تا...
یک غزل مانده که تا شاعرِ باران بشوم
از خودم دل بکنم، محرم جانان بشوم
یک قدم مانده که تا خشک شود نقشِ قلم
نالهی سردِ گل و نعره ی آبان بشوم
شاخهام لانهی عشق و غزل و خاطره است
باید انگار که راهیّ ِ بیابان بشوم
پُرم از حسرتِ...
مهمان
مهمانِیِ حضورت ، شب تا سحر، به آغوش
میگفت و میشنیدم، از بوسه تا به آغوش
بر شانه ات نهادم دل را چو شاخه ای گل
تا عطر عشق پیچد از، سینه تا بنا گوش
او در خیالِ رفتن، من جستوجویِ راهی
تا بیشتر بماند، سر بر فرازِ آن...
می خواستم که در قلب تو شکوفا شوم اما نشد
در باغِ عشق تو همدمِ گل ها شوم اما نشد
می خواستم به سانِ نسیمِ سحر گهی
در کوچه باغِ زلف تو پیدا شوم اما نشد
می خواستم در کنار ساحلِ آرامِ چشم تو
هم پای موج غمت غرقِ تماشا...
سالها بود که میخواستم
از فردا شروع کنم،
اما همیشه فردا یک روز از من جلوتر بود؛
سالها گذشت تا فهمیدم
باید از همین الان شروع کنم...
مثل من آیا تو هم از دلبری رنجیده ای
از فراقش روز و شب را همچو نـِی نالیده ای؟
از سر شب تا سحر خون گریه کردی در خـَفا
صبح با لبخند زیبای نگار خندیده ای
میروی در لاک تنهایی نمی آیی برون
حال و روزت روبروی آینه پرسیده ای...
سال هاست فقر
بر گُرده زمین سوار شده
و آنسوتر،
ژان والژان
بر نیمکتی از استخوانِ
زمستان نشسته
و با دشنهای زهرآگین
گرههای کور
گلوی تاریخ را میبرد
خوزه
در جیبهای پارهٔ باد
به دنبال تکهای
عدالت میگشت؛
اما عدالت،
مارِ کوری بود
که زهرش را
در فنجانِ چایِ فقرا...
زیبایی، چشمانت رسوای جهانم کرد
جانم به فدای چشمت، ای مظهرِ زیبایی
چه کردی با دلم تقدیر، چنین زار و پریشانم
که از هجرش میانِ کوچه های شهر حیرانم
سکوتم بوی غم دارد در این شب های تنهایی
که هر دم در هوایش همنشینِ شعر و بارانم
در این شب ها به آتش می کشد یادش وجودم را
ز تنهایی و دلتنگی،...
صبح،
آهسته از پشتِ پردهی مه
سر بر شانهی باغ گذاشت.
شبنم،
چون دانههای الماس
بر گیسوانِ سبزِ علفها میدرخشید
و جویبار،
با صدای زلالِ خویش
قصهی بیداریِ گلها را میخواند.
پروانهای رنگین،
نامهای از آفتاب
بر بالهای خویش داشت
و نسیم،
آن را از شاخهای به شاخهای دیگر
میرساند....
دوچشمانت غزالِ کوه سینا ست
نگاهت چشمههایِ آب دنیا ست
به محضِ دیدنت قلبم دوباره
میانِ گلشن و باغ مصفا ست
عشق آن نیست کـہ
در روشنـے ات یار شود
عشق آن است کـہ
در تاریکـے ات شمـع شود..
ای که تو یارم و درمان منی
تو بدان نور دو چشمان منی
منم آن یوسف دیوانهی تو
تو همان قصه کنعان منی
ای که آیات تورا میخوانم
تو همان آیهی قرآن...
صبح زیبات بخیر باشه رفیق
یه روز دیگه پاداشه رفیق
الهی هر چه که از خدا میخو ای
در استجابتش وا شه رفیق
محبوب من صبح
از لای موهایِ تو
طلوع میکند؛
و جهان با لبخندِ چشمهایت
از نو معنا میگیرد.
میگم تموم شاعرا برای تو غزل بگن
میگم تموم عاشقا برات آواز بخونن
میگم که خورشید واسه تو، از پشت کوه سر بزنه
مرغِ امینِ قصهها، به پشت شیشهت پر بزنه
میگم تمومِ غصهها، بشن یه لبخندِ بلند
تا که دوباره وا بشه، رو لبِ مردمت لبخند
میگم که دستای...
می نشینم در خیالم با تو خلوت میکنم،
خاطراتت را به صرف چای دعوت میکنم
میرسی و رو به رویم مینشینی با وقار،
تا در آید از دل دیوانه ی عاشق هوار
حرفمان گل میکندمیخندی ومن مستِ مست،
با نگاهی ازدو چشمت می رود جانم ز دست
از صدای خنده...
همه عمر سوختم و غم دل نهان نبود
صبح آمد، ولی آن ماهِ درخشان نبود
خواستم با تو بگویم غمِ پنهانی دل
وقتِ گفتن شد و آن یار سخندان نبود
چون پرنده به هوای تو زدم بالِ امید
آسمان بود، ولی بختِ من آسان نبود
اشک در دیده و غم...
تا هیاهویِ ریل من رفتم
میدویدم تاتو را نگه دارم.
رفتنت آتشی به قلبم زد.
بی هوا سوختم ببین رنگم
حال و روزم ببین بارانیست
که پس از هر قطار میبارم
در تمام سفرها مردم.
میروند تاکه خوش باشند
زندگی در خیال یعنی این.
داشتن رویاهای شیرین
آخرین کوپه هم...
تو آمدی و عشق رنگِ وجود شد
دنیای خسته از نفست حسود شد
در چشمهای تو شبِ من راهِ گم نکرد
هر جادهای به سمتِ نگاهت ورود شد
گفتم که عشق چیست؟ سکوتی میانِ ما
لبخندِ تو شکفت و همان،خود صعود شد
هر برگِ نامِ تو را با عشق زمزمه...