کدام قدم نو رسیده ای آمد در دلت که اینگونه کهنه شده ام برایت...!
من چه میکردم به عالم گر نمیدیدم تو را؟
وقتی حواست به بدلیجات پرت باشه یهو میبینی طلات نیست!
شنیدم در تلاشی منو تو یه شخص دیگه پیدا کنی؟ موفق باشی...
تمام سهم من از جاده پیچیدن به خیال توست
نیستی که انگار باد با تو به دوردست ها گریخته
چه قدر در باشم دیوار بشنود
کتاب، سفینه ای است که اقیانوس بیکران زمان را درمی نوردد.
آن کهنه کلیدیم که دندانه نداریم...
ای یار بِکِش دستم آنجا که تو آنجایی..
سخت می خواهم که در آغوش تنگ آرم تُرا هر قدر افشرده ای دل را ، بیفشارم تُرا
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم...
چیه این بارون؟ بوش ، صداش ، حسش آدمو مست میکنه؟!
من و تو مثل پازلیم که خدا واسه هم آفریدمون
تو قشنگترین خلقت جهانی برا من
دزدکی نگاهت می کنم تو لبخند می زنی من جادو می شوم ..
درد باعث میشه قویتر بشی..
عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند سعی کردم که بفهمانم و فهمیده نشد.
ای مرگ! بیا که زندگی کشت مرا من کاسه ی صبری ام، که لبریز شده
اهل نفرین نیستم اما خدا لعنت کند آنکه با تو یکروز به محضر میرود
خدا صبری بده به قلبی که ، چیزی رو میخواد و نمیشه .
خودتو به در و دیوار نزن من تورو به خاطرات سپردم
رفت و بعدش بازگشت آمد ولی دیگر چه سود هیچ کس دیگر برایم او نشد حتی خودش
پروردگارا من رو از شر برخی دوستانم محافظت کن خودم دشمنام و کنترل می کنم