متن اشعار معظمه جهانشاهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار معظمه جهانشاهی
باران
چکه چکه بر تن خاکی ام نشست
با این دهان گل گرفته
چگونه بگویم دوستت دارم ؟
تا عطر گریه هایم در هوا پیچید
تنهایی
از سر انگشتانم چکه کرد
هر بار به تو فکر می کنم
حس می کنم
دوباره به دنیا آمده ام
به دنیا آمده ام
که دست هایت را داشته باشم
برای نوشیدن جرعه ای محبت
برای گذاشتن عشق در دهانم
که من
معنای دوست داشتن را
در لذت بوسه آموخته ام
ببین چگونه لا به لای دندان هایم ریشه ای کرده ای؟
تا رودی سرخ از اعماق قلبم آبیاری دهند لبهایمان را
به لبهایم نزدیک شو تا از گرمی لب هایت
غنچه ای شود و با هر بوسه گل هایی به طراوت بهار
که عطرش مستم کند تا سر از پا...
نگران نباش
من هنوز کوچکم
که پاهایم از کادر عکست بیرون بزند
آنقدر در میان عکس ها
رفت و آمد داشته ام
که بوی آغوشت را گرفته ام
تو را از کوچه های ذهنم
عبور می دهم
تا برهنه ی آفتاب
رو به روشن ترین پنجره
پناه ببرم
به خلوت آغوشت
که من از حضور تو
در تک تک خاطراتم
به امنیت عجیب این دقایق رسیده ام
کاش دوربین بودم همیشه بر شانه ات
لمس می نمودم دست های مر دانه ات
مژده ای دل که در کعبه میهمان می آید
یار احمد امیر مومنان می آید
غم دیدم و با عشق تو درگیر شدم
برگرد که ، از هر دو جهان سیر شدم
پیر و خسته
خیره به آسمان
به ساعتش نگاه می کند
زنی
که از نبض بی قرار آفتاب
از حس اسم خالصت
گریه های پنهان در آستین هایش
شدند ابری باردار
تا از بلوغ باد
با طعم تنفست
در موسم زایمان باران
باز گردد به دریای آغوشت
نگاهم کرد دنیا
به دستم داد ارّه ی زمان را
تا از نفس های بریده ام
بوی مرده بیاید
و دلم بلرزد
تا از چشمش بیفتم
بر پرتگاهی
که محکوم به مرگ است
نقطه هایش را جا گذاشت
زندگی را می گویم
تا اعتراف کنم
به تنها بودنم
که کُنم
رختِ سیاه برتَنم
خواب آلود
از مسیر ستارگان
بخوانم
لالایی وداع خویش را
که این رویا
تنها نصیبِ مَداحان مرگ می شود
از چشمانت
رها شد تیری
تا کمان ابرویت
راه را نشانم دهد
که بگذرم
از مرز حضورت
تا در ثانیه شمار فرصت
هر بستری از عطر تو
برایم تازه شود
وقت زایمان آسمان
بیا
برهنه ی باران
وضو بگیر
با احساسات خیست
تا از لالایی سحر آمیز باد
از عبادت آب
در قنوت عطش
فرشتگان
از تخیل خداوندی خویش
زمین را
سیراب از عطر نفس هایت کنند
در غیاب تو
در خلوت کوچه ای باریک
سایه
تکه ای از روز را به دار آویخت
که عمرم کفاف روشنایی را ندهد
مرگ از میان انگشتانم چکه کند
نقطه ی کوچکی شوم در گورستان
اما
آنقدر دوستت دارم
که بعد از مرگم
دوباره به آغوشت باز خواهم گشت
ای واژه های تب دارم
هنوز هم
فکر می کنید
بعد از نیم قرن
پایان همه ی قصه ها
لالایی الوداع ست؟
که از نبود مهتاب
در سوگ خود سیاه پوشیده ام
تا ستاره
در این اوقات خاموشی
دیر کرد کلماتم را
از یاد نبرد
مرا نصیب مداحان مرگ کند...
علاقه ی من
ضمانت هزار پیامبر است
برای عشق به آدمی
که دوست داشتن را
در لذت بوسه آموخته ام
و با گفت و گوی امید
از میان تاریکی ها می گذرم
تا در آغوشت به نور برسم
از شعر بی وزن من
سبکبال می شود
کودکی که
در میان تمام حروف در دهانش
میگذارد
یک خط فاصله
که تنها
با چشمانش سخن بگوید
تا شاید
در کهکشان امید
شهابی
بغض شب را بشکند
لالایی به خواب رفته را بیدار
که وزیده شود
روشنایی نور
به شفای روشن...
شبانه در خاموشی
زیر سقف ستارگان
به دوش می گیرم
دلتنگی را
تا می رسم
به شهری
پر از آپارتمان های سنگی
که نامت را
قاب کنم بر پیشانی اش
که من رویا دیده ام
رنج ها کشیده ام
تا شاید با عبور گردباد
فاصله را دور بزنیم
که رگبارهای...
اندوه
تمام عیارم را شکست
هزار تکه
تکه شده ام
منی که تنها
دلخوشی ترانه های بودم
که می آمد و میرفت
و حالا
از حضورشان میترسم
این اقرار آهسته ی من است
آیا محرم ناگفته ترین رویا های من بودی ؟
که از حضور تو در آینه
به مقام...
قایقی
از تازیانه ی شب
از نبض بی قرار دریا
با گفت و گو با طوفان
در پیشاپیش باد
می گذرد
از عبور گاه مخفی ساحل
تنها کافی بود
به یاد بیاورد
فانوسی را
که روشنایی اش
رمز رسیدن به آرامش است
هر شب
چشمهای خیسم
سراغ مردی را
خواهند گرفت
که کلماتی را
به یادم آورد
تا پناه ببرم
به روشنایی کاغذی بی خط
که جهان را
از تکلم ترانه هایش
آواز می دهد
در نبودت
دوستت دارم ها
در تارهای صوتی ام گیر کرده اند
عنکبوتی
که هر روز زندان جدیدی می بافی
برگرد
و روی نعش صدایم
کاغذهایی از اشعار سپیدت را بیانداز