دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
گاهی حواسم را پرت می کنم می افتد جایی حوالی خیال تو و دلم گرم می شود به داشتنت و تو اما چگونه اینقدر بدون منی؟!
اینجا پر است از نبودن هایت ؟ این طعم تنهایی عاقبت یک شب من را سخت دیوانه خواهد کرد
زِ پیشم میروى اّما مهیا کن مزارم را که بعد از رفتنت جانا دگر جانى نمى بینم
حلقه بر در میزنم دانم که در آنسو تویی یا برانم یا بخوانم چیست تقدیرم بگو
می خواهم فراموشت کنم اما این ماه ماه هر شب تو را به یاد من می آورد
به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من
ز تو بخشایش تو می خواهم
نام تو مرا همیشه مست میکند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب
درد بی درمان شنیدی ؟ حال من یعنی همین ! بی_تو_بودن_درد_دارد می_زند_من_را_زمین
بیقرار تر از من به جهان هیچ کسی نیست و لیکن در گوشه ی آغوش تو آرام ترینم
باید کسی را پیدا کنم دوستم داشته باشد آن قدر که یکی از این شبهاى لعنتی آغوشش را برای من و یک دنیا خستگی بگشاید هیچ نگوید هیچ نپرسد
آشفته سریم شانه ی دوست کجاست ؟
تمام مهربانان را به خود نامهربان کردم به امیدی که سازم مهربان، نامهربانی را
یک تو می آیی هزاران دل از من میرود
هزاران بار دیگر هم بگویی شب بخیر وقتی یکبار نگویی دوستت دارم نه شب هایم بخیر است و نه فردایم بخیر
بر ماسه ها نوشتم دریای هستی من از عشق توست سرشار این را به یاد بسپار بر ماسه ها نوشتی ای همزبان دیرین این آرزوی پاکی است اما به باد بسپار
به جنون می کشم عشق را اگر آغوش تو فانوس شب من باشد
و آغوشِ تو بود که ثابت کرد گاهی در حصار دستان کسی بودن میتواند اوج آزادی باشد
با کدامین شانه بهتر میکنی دیوانه ام موی تو شانه کنم یا سر نهی بر شانه ام
ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد
تو ناگهان زیبا هستی تو را یافتم آسمان ها را پی بردم
تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم
ای همیشه خوب ای همیشه آشنا یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خاک