دل که تنگ است کجا باید رفت؟ به در و دشت و دمن؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟ یا به یک خلوت و تنهایی امن دل که تنگ است کجا باید رفت؟ پیر فرزانه مرا بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است...
ترست را زمین بگذار و دستانت را در دستانم! غرور را کنار بگذار و شانه هایت را کنارِ شانه هایم! حیفِ تقویم است، یک پاییز دیگر را هم ورق بخورد و هیچ تاریخی را به اسم خودمان ثبت نکرده باشیم! باور کن هوایش جان میدهد برای دلبری برای دل بردن...
فرسنگ ها دورم از چشمانت، آنقدر دور که لمس دستانت برایم غیر ممکن ترین آرزوست. هر روز به اندازه ی تمام فاصله مان دلتنگی ام را از بر می کنم. هر روز نگاهت می کنم ... عکس هایت را ورق میزنم ... مچاله می شوم و بغل می کنم خودم...
برگرد در من کسی بهانه ات را میگیرد ...
دلتنگی می دانی چیست؟! غرق شدن در یادت، فکر به صدایت، و مرور هرشب خاطراتت... دلتنگی ساده تر از همه معانی است، دلتنگی یعنی "تو" نباشی و "من" تو را زندگی کنم!
سیزده را همه با یار،من اما تنها به هوایت گره را روی گره خواهم زد
عزیزم، این روزها، دلتنگی و دوری که آتشم می زنند، به یاد تو پناه می برم. یاد تو برای من، مثل گلستان برای ابراهیم، مثل صد بسته مسکن و هزاران جلسه ی روان درمانی، مفید و موثر است. عزیزم، تمام این ها را برایت نوشتم که بدانی من این روزها...
منم زخمی دلتنگی در این سیزده بدر ھمچو مجنون بی لیلا،ھرکو در به در این غم جانسوز عشقت نازنین ندانم کی زمان،آید به پایانش دگر
دلتنگی فقط اونجا که حافظ میگه نه یادی میکنی از ما نه میروی از یاد
باران که میبارد دلم برایت تنگ تر می شود راه می افتم بدون چتر من بغض می کنم،آسمان گریه .
دلتنگی می دانی چیست؟ غرق شدن در یادت فکر به صدایت و مرور هر شب خاطراتت ... دلتنگی ساده تر از همه معانی ست؛ دلتنگی یعنی تو نباشی و من تو را زندگی کنم ...
اونجا که عکساشو روزی صد بار بوسیدی فکرکنم خیلی خوب معنی دلتنگیو فهمیده باشی!
در شب دلشادی ام ماه و ستاره بی شمار آید به چشم با که گویم در شب دلتنگی ام حتی هلال ِ ماه نیست
شاهد مرگ غم انگیز بهارم، چه کنم؟ ابر دلتنگم، اگر زار نبارم چه کنم؟
خوش بختی براے من یعنی تو این ڪہ ڪنارم دارمت... لمست می ڪنم می بویمت و در آغوش می ڪَیرمت!! خوش بختی براے من یعنی زمان دلتنڪَی سر بچرخانم و تو باشی ...!!️ ️️️
این جا هرشب خیال توست ڪہ ماه را بہ خلوت من دعوت می ڪند ! نمیدانم ڪدام شب انتهاے دلتنڪَی دلت بیقرار من خواهد بود ..!!
شب ها که دلتنگت میشوم از این شانه به آن شانه فقط غَلت میزنم... مثلِ یک ماهىِ جدا شده از دریا باید ببینى جان دادنم را...
آخ از دلتنگی عشقی دم تحویل سال فکر یاری که پُراست از خاطرات ماندگار با خیالش سیب و سبزه میگذارم روی میز سفره ی هفت سین من پُر میشود از عطریار
من هنوز هم دلتنگم ..!دلم به سویش پرواز مى کند ولى پشت دست دلتنگى هایم را داغ گذاشته ام که دیگر غرورم را فرش زیر پاى بى احساس ترین آدمِ دنیا نکند !
دمِ عید باشد و تو نباشى! آدم دلش مى خواهد فقط گریه کند ...
چقدر پاییز می خواهد دلم. این دلتنگی این دوری.. این تنفس های بلند، کمی برگریزان می خواهد کمی بارندگی کمی قدم زدن تا آخر دنیا.
دلتنگی معنی نداره! درد داره...
صبح یعنی من هر روز دلتنگی ام را دم کنم و تو خورشید را نور بدهی، صبحِ من، با دلتنگی آغاز شود و صبحِ تو با دوست داشته شدن... ️️️
جایش چقدر خالیست او را می گویم تنها چیزی که برام گذاشت «دلتنگی ست» .