دلم تنگ است مثل لباس سالهای دبستانم مثلِ سالهای مأموریتهای طولانیِ پدر که نمیفهمیدم وقتی میگویند کسی دور است، یعنی چقدر دور است.
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم بدین دو دیده حیران من هزار افسوس که با دو آینه رویش عیان نمیبینم
پرنده ها هرگز دیرشان نمى شود. هیچ سگى ساعتش را نگاه نمى کند. و گوزنها نگران فراموش کردن تولدها نیستند! فقط انسان، زمان را اندازه مى گیرد. و ساعت را اعلام مى کند. و به همین دلیل فقط انسان است؛ که از ترسى فلج کننده، رنج مى برد! ترس تمام...
از من خبر بگیر! کارى ندارد کافی ست صبح ها دلت برایم تنگ شود و بى اختیار به نقطه اى خیره شوى و به این فکر کنى که چقدر بى خبرى از من........!
اشکی که به پلک مرد می آویزد قانون غرور را به هم میریزد میگِریَم و اشک مرد دیدن دارد سُر خوردن کوه درد دیدن دارد
این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو دوستم داری؟ را از من بسیار بپرس دوستت دارم........ را با من بسیار بگو........
پدرم عقیده داشت یه زن نیرومند میتونه از یه مرد هم قوی تر باشه مخصوصا اگه توی دلش عشق هم باشه... فکر میکنم یه زن عاشق تقریبا نابودنشدنی باشه!!
در کنار تو صبحی است که رنج شبان را از یاد می برد بگذار صبحم را به نام تو بیاغازم تا پریشانی دوشینم از یاد برده شود...
درون ادمها رادر زمان عصبانیت بشناسید ، حرفهایی که ادمها در زمان عصبانیت به شما میزنند واقعی ترین نظر انها در مورد شماست !!!
رنج، رسوایی، جنون، بی خانمانی داشتم مرگ را کم داشت تنها، سفره ی رنگین من!
آغوش، ترکیب پیچیده ای ست از من و خیال تو... که هر شب مثل سایه روی دیوار خانه مى افتد...
آه، بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه من روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من
گاهی آدمی دلش فقط یک دوستت دارم میخواهد که نَمیرد ...!
روسریمان را بچسبیم باد نبرد این باد هم که بند بیاید زبان مردمان همسایه ب ن د نمیاید...
زندگی گرمی دلهای به هم پیوست است تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
حکایت بارانی بیقرار است اینگونه که من دوستت دارم ......
هیچ دلم نمی خواهد زن باشم ! هی منتظر باش ... منتطر باش ... منتظر باش ...
دل که تنگ است کجا باید رفت؟ به در و دشت و دمن؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟ یا به یک خلوت و تنهایی امن دل که تنگ است کجا باید رفت؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست، دل که تنگ است برو خانه...
آنکه بی یار کند، یار شود ، یار تویی... آنکه دل داده شود دل ببرد ، باز تویی...!
درس امروز جدید است ! نفس.... نقطه..... نفس.... بنویسید پرستو و بخوانید قفس ...
هر که با مثل تو اُنسش نبود، انسان نیست
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام
-بس که خمیازۀ فریاد کشیدم، دیریست ؛ خوابهایم همه کابوس، همه فریادند…
خلوتپرست گوشهٔ حیرانیِ خودیم یعنی نگاهِ دیدهٔ قربانی خودیم