باغ را آوازهای سار بهتر می کند حال عاشق را حضور یار بهتر می کند گریه کردن پیش ِچشم آشنایان خوب نیست بغض ِسر واکرده را سیگار بهتر می کند عاشق ِ دردآشنا هم مثل ِ طفلی بی پدر هق هق اش را کُنج ِ یک دیوار بهتر می کند...
ﻣﻦ ﺧﻨﺪه زﻧﻢ ﺑﺮ ﺩل، ﺩل ﺧﻨﺪه زﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ می خندﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻨﺪه ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ، ﻏﻢ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ می خندد ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ، ﺍﻭ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ می خندﺩ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ...
تو همان عشقِ پر از حادثه ی معروفی مدتی هست غمت در دلِ من مُد شده است
خسته باشی دل تو مرگ بخواهد اما... مرگ هی ناز کند...ناز کند...ناز کند...!
ما در چه شٖماریم؟ که خورشید جهانتاب گردن به تماشای تو از صبح کشیده ست!
وای اگر کار من وعشق به یلدا بکشد...!
گفتند که درد است سرانجام خیالت این درد خوشم باد که بیمار توام من
آنها که خوانده ام همه از یاد من برفت الا حدیث دوست که تکرار میکنم...
حاصل دل بردنت ,سر بر گریبان بردن است شاعری دیوانه را تا مرز باران بردن است دوستت دارم ولی این جمله ی از عمق جان قایقی بی بادبان را سمت طوفان بردن است هرچه می خواهد دل ِتنگت بگو چشمان تو شاخه ای گل را به آغوش زمستان بردن است...
از کودکی به گردن ما شال ماتم است نابرده رنج، گنج به ما داده ای حسین!!
از تماشای تو چون خلق نیارند ایمان؟ کافرَست آن که تُرا بیند و بی دین نشود...
گفتی چه کسی رازق شعر است نوشتم چشمان پر از شعر تو دامت برکاته
سر پیری اگرم معرکه ای هم باشد من تو را ، باز تو را ، باز تو را میخواهم
صید تو را به زخم پیاپی چه احتیاج؟ از دور یک اشاره تیغ نگه بس است!
یک خود آزاری زیباست که من تنهایم لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست
بس که تکرار شده حسرتِ من در ابیات منتقدها هم از این روسری ات بیزارند
خواستم قربان راهش جان کنم،خندید و گفت: صبر کن یک روز دیگر،عید قربان میرسد...
من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل روزی که به سوی تو دویدم تو چه کردی؟
وقتی تو نیز مثل من آب از سرت گذشت از مردم سواره بر امواج هم بگو
کار ما نیست که از کاه بسازیم کوهی خم ابروی کجت بود که شاعر گشتیم
چون به سر، مستانه بست آن شاخِ گل دستار، کج شد به کف پیمانۀ عمرِ من خون خوار، کج بهر صیادی ست مژگانت، خَم آری باز را از پیِ گیرایی آمد، ناخن و منقار، کج هر چه گفتند از کجی در حق گردون راست بود کج گمان می بردمش اما...
ای قصه تو و من، چون قصه ی شب و روز پیوسته در پی هم، اما بدون دیدار
مپرس از روزگارم مهربان حال مرا تنها عقیق اصل داند کنج بازار بدلکاران
ٰبازار در رکود خبرهای تلخ و سرد ای جٰان فدای رونَق ِ پَرچَم فروش ها