به خدا قبله ی عشّاقْ درست است درست اگر ابرویِ تو در مدّ نظر داشته اند
نیست درمان مردمِ کج بحث را جز خامشی ... ماهیِ لب بسته خون در دل کند ، قلّاب را !
میان دفترم برگ خزان دارم نمی فهمی به چشمم بعدتو اشک روان دارم نمی فهمی هنوز اینجا کسی با یاد تو شبها نمیخوابد درون سینه ام درد گران دارم نمی فهمی برایت می نویسم تا سحر شعر غریبی را ز دلتنگی تو داغی نهان دارم نمی فهمی اگر چه نو...
وآنگه که به تیرم زنی اول خبرم ده تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را
بعد از تو باز شایعه ها پا گرفت و من با خنده های اهل محل گریه می کنم !
تو چون در بند صد چیزی خدا رو بنده چون گردی؟...
شمع و من در شب هجران تو از آتش دل تا سحر سوخته و هر دو بهم ساخته ایم
بختم اگر تلافیِ شب های غم کند یک روزِ خوش به مردم عالم نمی رسد !
بی تو جهان یک جای خالی بیشتر نیست تا بوده این بوده همیشه یک نفر نیست شب های بعد از تو نمی فهمند دیگر جایی برای شاید و اما اگر نیست وقتی که بودی سرپناهم شانه ات بود رحمی کن و برگرد، زانو جای سر نیست باید به دنبال تو...
قبول کن به خدا بخت هم رقیب من است شبی که موی تو آشفته است، بادی نیست!
با خیالت جزو جزوم می شود خندان لبی...
بر شانه هایم تکیه کن تا باورم باشد یک خشت هم از من بماند باز دیوارم
ممنونم از کسی که نپرسد ز حالِ من...
من می روم تا بین مردم جا بیفتد مردی که می خواهد از آن بالا بیفتد آن اتفاقی را که قبلا گفته بودم ! بگذار تا اصلا همین حالا بیفتد مردی که در من سالها از پا نیفتاد وقتی که رفتی می رود از پا بیفتد یا من پر از...
اگر شراب خوری، جرعه ای فشان بر خاک ..
از دل افگندمش آن روز که شد همدم غیر گل چو پژمرده شود بر سر راه اندازند
تا که رفتی از کنارم ناگهان باران گرفت ابر هم گویا توان این جدایی را نداشت
چه آرزوی محالی است قدم زدن با تو اجازه هست که گاهی ببینمت از دور ؟!
سایه ای از تولد خدایی زاده ی برخورد ستاره هایی همیشه گرم و مهربون و آروم تو رسم آفرینش به جایی
شبی بارانی وغمگین، به اشک خود وضو کردم دوباره دیده را بستم و بغض خود فرو کردم مرا خوش بود رویایت، چو آبی بر گلی تشنه جفا کردم به رویایت، خودت را آرزو کردم چه شب هایی که با شعر و خیال تو سحر کردم همین که زنده ام بی...
مرد غیرت ندهد آب رخ فقر به باد روزه نیت کند آن روز که نانش نرسد
امشب گذشت اما برای دفعه ی بعدی وقتی کنار من نشستی روسری سر کن
گرچه محتاج معلّم نیست آن بیدادگر فتنه با چندین زبان آموزگارِ چشمِ توست.
مثل حال خوب پایان جدایی از کسی گریه ی ذوق است باران بهاری، شک نکن