متن نویسنده
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نویسنده
راستی به این فکر کردی که چی میشه یهو غریبه میشیم؟ با خودمون، با احساسمون، با قلبمون،با عطری که همیشه میزدیم، با گلی که همیشه میخریدیم و آهنگی که همیشه گوش می کردیم یا بهتر بگم با آدمی که شاید یه روزی تنها دلیل برای بیدار شدن از خوابمون بود!...
یه روز خیلی اتفاقی یکی یه اسمی رو صدا میکنه و این صدا تو رو از عالمی که خودتو غرقش کردی بیرون میاره؛ برای لحظه ای احساس میکنی قلبت نمیزنه،پلک نمیزنی،چیزی رو نمیشنوی،حتی به چیزی فکرم نمیکنی،
اون لحظه است که هجوم حسرت باعث میشه مکث کنی و یادت بیاد...
گاهی باید اجازه دهیم تا برایمان پیش بیایید،گاهی باید باور کنیم و دست از جنگیدن با سرنوشت برداریم؛باید باور کنیم ؛گاهی نمیشود برای زندگیمان؛اما ،اگر، باید ، نباید و...مشخص کنیم ؛گاهی باید رها کرد ،رها شد از تمام تار پود هایی که به دور خود پیچیده ایم و...از تمام باید...
نمیدانم این قضیه باید ناراحتم کند یا خوشحال؟اینکه همیشه نگاه من به مسائل اطرافم فراتر از چیزی بود که سنم ایجاد میکرد همراه با تمام شور و اشتیاقی که در من جوانه میزد در جدالی نابرابر ریشه منطقم سبزتر و سبز تر میشد، همچون سایه ای در برابر احساساتم مقاومت...
این عادلانه نیست! همه دغدغه ی ذهنی من شده تو،ولی خودت چیزی راجعبش نمیدونی!
این عادلانه نیست روزی چند بار تصمیم میگیرم که بهت فکر نکنم بعد گذشته ساعت ها به خودم میام و میبینم بدون اینکه متوجه شم غرق در رویای تو شدم!
این عادلانه نیست همون لحظه که...
امروز عصر که رو برگای خشک قدم میزدیم و من با هیجان داشتم از بازی دیشب حرف میزدم اون با اشتیاق بهم گوش میکرد که نگاه خیره اش باعث شد مکث کنم!
با لبخندِ پر از سوال بهش گفتم چیزی شده؟!
گفت : اگه روز اولی که سر کلاس دیدمت...
وقتی به تو فکر میکنم
شگفت زده میشوم
نگاهت
صدایت
رنگ مویت
خط لبت
تمام اینها دست به دست هم
می دهند تا مرا به سوی
شگفتی بکشانند
ولی اونجور که من بلدت بودم هیشکی بلدت نیست
اونجور که من منتظر اومدنت میشدم هیشکی انتظارتو نمی کشه
اونجوری که من وجودمو برات گذاشتم هیشکی برات همه شو نمیذاره
اونجور که من دوست داشتم هیچوقت هیچکس نمیتونه دوست داشته باشه
تو اون آرامشی که کنار من داشتی کنار هیشکی...
بیا خودمان باشیم
فردا نزدبک است
شاید برای دیدن
اندک فرصتی باشد
کسی چه میداند..!
نگارش : پروانه فرهی(پرر)
۱۴صفر ۲ / تیر ۲۳
امروز کمی سردم
سر گشته و با دردم
گر روی نمایی تو
لبخند فزون گردد
شادی عیان گردد
اندوه درون من
یکباره نهان گردد
گر روی نمایی تو...!
به قلم : پروانه فرهی(پرر)
۱۴صفر ۲/ ۱۸تیر
فرا می رسد روزی که
در سطرهای یک کتاب
زندگی کنیم...
***
کاش آیندگان
با تبسم یاد ما کنند!
زانا کوردستانی
کتاب ها جان دارند
کتاب خوان ها تماما این فلسفه را
میدانند و آگاهند
تک به تک کلمات از روح نویسنده
منشا می گیرند و رو به کاغذ به نمایش
گذاشته میشوند .
از پنجره به پیاده رویِ مملو از جمعیت نگاه کرد.
گفت:میبینی،لباس هایی هستند که
راه می روند،دروغ می گویند
عاشق می شوند،می میرند...
کمتر لباسی بیرون است که
درونش انسان وجود داشته باشد.
به راستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.
نویسنده عطیه چک نژادیان
وگاهی فقط خودت میدانی که چقدر ویرانه شدی، چقدر غیرقابل احیاوچقدر سوت وکور
نویسنده عطیه چک نژادیان
سکوت از پشت هیچستان فریاد میزند:«آهای دختر بهاربا زندگی قهر نکن دنیا منت هیچکس را نمیکشد.»
نویسنده عطیه چک نژادیان
من سریع عقب نکشیده ام
به یک باره ترکت نکرده ام
در صدم ثانیه قلبم را پس نگرفته ام
من زنم!
یک زن برای خواسته هایش تا آخرین
لحظه می جنگد
زمانی دست از تلاش
برمی دارد که دگر خسته شده باشد
آنگاه متوجه می شود
هیچ چیز به اندازه...
سوخت تمام جان من از عَطش نگاه تو❤️✨️
چند سال دیگه یه چیزاییو با لبخند و خنده تعریف میکنی که واسه ثانیه ثانیش گریه کردی
گرفتی چی میگم که؟!
الکی به هر چیزی پر و بال نده،رد شو،
درسته سخته و درد داره اما میگذره
یاسمن معین فر