من آنِ توام مرا به من باز مده...
و کسی که تورا دیده باشد پاییز های سختی خواهد داشت
می نویسم باران دیگر پروانه و باد خود می دانند پاییز است یا بهار
عاشقان عیدتان مبارک باد
آه.. که عشق بس کوتاه است و فراموشی، بس بلند ...
بوی پیراهنی ای باد بیاور ، ور نه غم یوسف بکشد ، عاشق کنعانی را....
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست...؟!
گفت: مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو؟ مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو...
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی بار پیری شکند پشت شکیبائی را...
رنج، رسوایی، جنون، بی خانمانی داشتم مرگ را کم داشت تنها، سفره ی رنگین من!
گاهی آدمی دلش فقط یک دوستت دارم میخواهد که نَمیرد ...!
زندگی گرمی دلهای به هم پیوست است تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
حکایت بارانی بیقرار است اینگونه که من دوستت دارم ......
هیچ دلم نمی خواهد زن باشم ! هی منتظر باش ... منتطر باش ... منتظر باش ...
آنکه بی یار کند، یار شود ، یار تویی... آنکه دل داده شود دل ببرد ، باز تویی...!
هر که با مثل تو اُنسش نبود، انسان نیست
-بس که خمیازۀ فریاد کشیدم، دیریست ؛ خوابهایم همه کابوس، همه فریادند…
خلوتپرست گوشهٔ حیرانیِ خودیم یعنی نگاهِ دیدهٔ قربانی خودیم
شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت...
هنر عشق فراموشی عمر است، ولی خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست
نَگردم گِرد معشوقی که گِرد دل نمی گردد!
اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من!
لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم هر چه از طعم لبسرخ تو دل کند نشد !
در ماندهام به دردِ دلِ بی علاجِ خویش...