امروز چه آرامم! لابد مادرم گوشه ای از دنیا برایم دعا می خواند...
بخند رفیق! سهم من و تو بیشتر از این نبایدهاست...
ای آسمان! گر چه هنوز استوارم اما از سالهای بی باران با تو حرفها دارم...
آبان با شکوه من! فردای بعد از رفتنت با ته مانده های پاییز چه کنم؟!...
ای برف! ای الهه ی دوار بر این همه زنگار سپیدی ببار...
و من تا ابد! وفادار آن پاییز خواهم ماند که حلقه ی مهر تو را به من بخشید...
من و غزلهای گلدارم ؛ اسفند و شور بهارانش کجایی که ببینی ؟ . . .
چه با شکوهند ! اشک های مغروری که گره می خورند به تار و پود باران . . .
سینه ی آسمان پر از تقدیر است ای رفیقان همسفر وفا بیاموزید ...
ماهتاب اگر نبود چشمان بی قرار عاشقان رو به کدامین نقطه ی شب می گریست ؟...
لبخند تو تازه ام می کند! درست مثل ترنم شمعدانی ها در خنکای باران نوبهار..