قصد جانم کرده ای جانم فدای قصد تو...
صبح یعنی منِ دیوانه در آغوش تو بیدار شوم
آشفته تر از موی تو این حال دلِ ماست...
همه با یار خوش و من به غم یار خوشم
از خواب چو برخیزم اول تو به یاد آیی!
عید هر کس آن مهی باشد که او قربان اوست ...
بیمار بود هر که مریض تو نگردد...
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر...
آن شب که تو در کنار مایی روز است....
امشب تمام گره ها بی دست باز می شود!!
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق...
نخواه چشم ببندم به روی رفتن تو که وقت رفتن جان، چشم باز می ماند
خوشا آن شب ها که که تا آغوش من پرواز می کردی برایت شعر می خواندم ، برایم ناز می کردی .
چون می نگرم به کار عالم بهتر هر مسئله چند وجه دارد در بر ، . از منظر شعر ...آه بیچاره درخت از منظر جبر ...آه بیچاره تبر .
دیگر خالی خالی ام تهران اشک می ریزد من شعر می نویسم
اگر عشق آخرین عبادت ما نیست پس آمدهایم اینجا برای کدام درد بیشفا شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم؟
دسته کردم/شعر را/نقطه،سوال را پشت خانه پنهان کردم
صبح که شعرم بیدار میشود میبینم بسترم سرشار از گُلِ عشق توست و عشق تو آفتاب است آنگاه که درونم طلوع میکنی و میبینمت
ماه را ببین که بوسه ی خدا را می ماند بر پیشانی بلند آسمان! و ببین شعرم را که قد می کشد تا بوسه ای گذارد بر گونه ی تو!
انگشتانی را میان موهایم میآفرید که من بیسپاسگزاری گریه کنم انگشتانی که ریتم شعرهای مرا آهسته میکرد
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش این چراغی است کز این خانه به آن خانه برند
خوشا آنان که بر این عرصه خاک چو خورشیدی درخشیدند و رفتند خوشا آنان که از پیمانه دوست شراب عشق نوشیدند و رفتند
گفتم که چرا رفتی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان گفت که تقدیر همین بود گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود گفتا که نگو، مصلحت حق چنین بود
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم /شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام