نامه های مچاله شده یک زن ..
گفتم دیوانهام واژه گفت: بیا! صدای تو را پوشیدم شعر شد...»
سقوط کن
ای سکوتِ سنگینِ ناعادلانه،
که این شیونها
دیوارهای خانهها را میلرزاند
و آینهها،
چهرههای گمشدهی فرزندانمان را بازتاب میدهند.
پرسید گریه چطور بند میاد
گفتم:
بعضی گریهها
برای بند آمدن
نیامدهاند.
من از مرگ نمیترسم،
از این میترسم
که اندوهم
بیمحاکمه
آزاد بماند.
ای وطن،
تو در زخمهای دیروز
و در نالههای امروز
و در دستهای پرتوان فردا
زندهای.
آزادی
وقتیست که دیوار
یاد میگیرد پنجره باشد،
و پنجره
جرأتِ پروازِ نور را
از قاب نمیترسد.
بوسه
مرزیست
که در آن
دو تن
بیمرز میشوند.
پیری
باز شدنِ آرامِ دکمههاست
از لباسِ بودن.
آزادی
وقتیست که نامت
میتواند
با صدای بلند
از دهانِ خودت عبور کند
بیآنکه
سانسور شود.
آزادی
وقتیست که دیوار
یاد میگیرد پنجره باشد،
و پنجره
جرأتِ پروازِ نور را
از قاب نمیترسد.
بدن
قبل از قانون متولد شد.
به او گفتند
بایست
ایستاد
گفتند
بنشین
نشست
گفتند
ساکت
و بدن
شروع کرد
فریاد کشیدن.
مادر
یک دست است؛
روی شانهات که مینشیند
فرو نمیریزی.
تفنگت را زمین بگذار
دستهایت هنوز
بوی کودکی میدهند
هنوز میتوانند
پیشانیِ کسی را
از مرگ پس بگیرند
تفنگت را زمین بگذار
قبل از آنکه
خوابها
به جسد عادت کنند.
تفنگ را زمین بگذار
دستهایت برای بذر آفریده شدهاند
نه برای نشانهرفتنِ قلبی
که شاید شبیه قلبِ خودت بتپد
تفنگ را زمین بگذار
جهان
از این همه فلزِ سرد
خسته است.
ما
از بس نرسیدیم،
به یادِ هم افتادیم
و از بس ماندیم،
شبیهِ رفتن شدیم
گلوله
گذشت
بدن
تمام شد
اما
خیابان
هر روز
از همانجا
عبور میکند.
اگر روزی مرگ بیاید،
به او میگویم صبر کند؛
باید آخرین بار
نامِ تو را
روی لبهایم امتحان کنم
تا بفهمد این زندگی
چرا اینقدر دیر تمام شد.
مرگ را
نه پایانی هولناک،
که ختمِ سخنی ناتمام میدانم.
در دفتر عمر،
هر صفحه که ورق میخورد،
صدای اوست.
و وقتی برسد،
تنها شمع را خاموش میکند؛
اما گرمیِ اتاق هنوز میماند.
مرگ؟
شاید فقط نسخهای حذفشده از ما باشد
در آرشیوی که هیچکس مدیریت نمیکند.
شاید هر بار که میخوابیم،
نسخهای از خود را به یادگار میگذاریم
و کسی نمیفهمد کداممان ادامه پیدا میکند.
گلوله خورد
به تنم؟
نه...
به هم وَتَنم!
در گلوی خیابان
جای
گلولهای
مانده است
هر بار که راه میرویم
خون
میشود
صدایمان.
اگر دلت شکست،
بگذار نور
از ترکها بگذرد.
هیچ آینهای
بیزخم نمیدرخشد،
و هیچ عشقی
بیتَرَک نمیماند.
دلتان که شکست،
در خود گل بکارید —
خون،
گاهی خاک میخواهد.
زنهایی را میشناسم
که از دور شبیهِ فصلِ سنگاند،
از نزدیک بوی شراب میدهند،
و در خلوتِ خود،
برف گریه میکند روی شانهشان.