متن اشعار کلاسیک اشعار عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار کلاسیک اشعار عاشقانه
صدیقه جُر
شنبه ❣️
تو آمدی و زمان از نفس افتاد،
خورشید بر شانههایت نشست،
و شنبه در رؤیای لبخندت متولد شد…
صدیقه جُر
قلبم مثل آتشفشانیست
که تو آن را روشن میکنی،
بی هیچ تذکر و هشداری
صدیقه جُر
تو که آمدی، سکوت شکست
و تمامِ جهان، با هر
لبخندت شکوفه زد
💥
صدیقه جُر
مادرم گفت:
«عشق، نانِ گرمِ خداست.»
و من از آن روز
هر صبح نام تو را
کنار سفره میگذارم.
🌳
صدیقه جُر
تو که میآیی پرندهها
آدرس خانهشان
را فراموش میکنند
و باد موهای خیابان را
به نام تو شانه میزند.
🌳
صدیقه جُر
در خوابِ تو
ماه پالتوی سفیدش را
روی شانههای شب میاندازد
و من در جیبهای تاریکی
دنبال دستهای تو میگردم.
🌳
صدیقه جُر
برادر یعنی
برداشتن باری از دوش خواهر،
یعنی پناهِ روزهای سخت
آرامشِ شبهای بیقرار…
صدیقه جُر، ساحل،
در باغِ چشمهایش
گلِ عشق هنوز میخندید؛
اما عطرش بویِ خداحافظی میداد.
صدیقه جُر
دریا به ساحلِ دلم رسید،
اما تو نبودی؛
موجها آمدند و جای
خالیات را گریه کردند.
صدیقه جُر
دریا به ساحلِ دلم رسید،
اما تو نبودی؛
موجها آمدند و جای
خالیات را گریه کردند.
صدیقه جُر، ساحل،
عشق را در گلدانِ دلم کاشتم؛
دروغ که بارید،
گلها یکییکی
خوابِ رفتن دیدند.
صدیقه جُر
عشق، پرندهای بود
که روی شاخهی حقیقت نشست؛
دروغ آمد و شاخه از ریشه شکست.
صدیقه جُر
ساعتِ عشق ایستاد؛
وقتی عقربههای دروغ
به وقت آمدن رسیدند.
صدیقه جُر
ماه را از آسمان چیدم
برای شبهای بیتو؛
ماه هم ترک برداشت
وقتی فهمید تو برنمیگردی.
صدیقه جُر
عشق به دروازهی دروغ که رسید،
رنگ باخت؛ ماه از پنجره افتاد
و شب، دیگر به صبح اعتماد نکرد.
صدیقه جُر
مژه مژه
سوزن سوزن رفو کن
نخ پودش زِ تاار مو کن.
که هنوز وصله دل
دو سه بخیه کاردارد
وطنم
صدیقه جُر
بــه دل دارم گل رنگینـهٔ عشق
جهــان بینـم بـه آن آینهٔ عشق
چهها بر پا کند بر قلب مسکین
شراب سرکش و دیرینهٔ عشق
شراب و شور و مستی را بیاور
نما مهمان چشم و دیدهٔ عشق
می دانستی؟
از وقتی تورا شناختم
آنقدر دوستت دارم
که اگر ماه،شبی
نامت را فراموش کند،
از آسمان پایین میآید
و در چشمهایِ من
دنبالِ نورِ گمشدهاش میگردد.
تو را آنقدر دوست دارم
که حتی خدا،هر وقت
عشق را معنا میکند،
لبخندی شبیه تو
بر لبِ جهان مینشیند.
گــم شــده اســت
در ڪــوچــه پــس ڪــوچــه هایــ
ســر بــه هواےشــهر
،هوایی مه آلوده با بغض
در سرگـردانـی بــن بــسـت ها
فریاد مــی ڪــنــد
هزاران بــار نــقــشــه ی
بی فرجام فــرار
فرار از دخمه های هولناک،،
نگاه شب گردهای چکمه پوش
می لرزاند پیکر نحیفش را،،،
هر بــار در مــحــاصــره...
بعضی انسانها،
اگر جای خدا بودند،
برای یک اشتباه،
هزار حکمِ مجازات مینوشتند.
و خدا...
با همان مهربانیِ بیانتها،
باز هم
فرصتی دیگر
برای بازگشت میدهد.
نشانه
گفتم که عاشقت شدم،گفتی دلیل و،آیه ای؟
گفتم توراخواهم وبس،گفتی نشد نشانه ای!
گفتم دلم رفته زدست،بی تو ندارم شب وروز
گفتی به هر جابنگری ،بینی زمن، تو سایه ای
گفتم تو خورشید منی،سوزم ز عشق پاک تو
گفتی تو خود آیینه ای،آیینه ای در سینه ای
گفتم مرنجانم...
صدیقه جُر
پاییز دماسنجیست
که تبِ خاطره را اندازه میگیرد؛
هرچه هوا سردتر میشود
تو گرمتر به یادم میآیی.
غ ✍🏼وغا،
خواستم ازعشقِ تو غوغا کنم، اما نشد
سینه را از شوقِ تو شیدا کنم، اما نشد
خسته ام، بی نور چشمت اشک من دریا گرفت
اشکِ چشمم را به شب حاشا کنم، اما نشد
خواستم در خلوتِ دل، با تو رؤیا پرورم
آتشی از عشقِ تو پیدا کنم،...
صدیقه جُر
محبوب من.
آفتـاب را به مـن بسپـار
و فـرداها را به
دسـتهایم
براے تـو و براے
دوسـت داشتنت
همیشه صبـح
را آب و جارو میکنم