تو این وضع داغون و هوای غمگین پاییز تنها راه نجات بغله!
دل آراما... نگارا چون تو هستی هر آن چیزی که باید ! هست ما را...
جمعه ها دیگر ندارند حال و احوال بدی گر که باشد دلبری سیمین بری مه پیکری
بیرون از پیله ی خود راه گم کرده بود پروانه ی غریب
نامت را در پرانتزی می نویسم و برای همیشه پرانتز را می بندم
شب است… وچهره ام بیشتر به جنگ رفته است! تا به مادرم
رفیق… مبادا “گرفته” باشی; که شهری را به نماز آیات وا میدارم . . . ️️️
فردا صبح انسان به کوچه می آید و درختان از ترس پشت گنجشکها پنهان می شوند
زن کامل نوع انسانی والاتری از مرد کامل است، هرچند بسیار کمیاب تر از مرد است.
هیچ چیزی چندش آور تر از احترامی که از ترس نشات گرفته، نیست.
افتادن ، پاداشِ خوش رقصیِ برگ در مقابل باد.
پلکهایم دیگز باز نمی شوند سنگین است گامهای رفتنت!
سکوت را شکستم چه کنم؟… با این شکسته ها
درد دل هایم را که شنید جاده چالوسی شد پر از پیچ و تابِ رفتن
باز است گاردِ آغوشم دلم ضربه فنی می خواهد
این فاصله تقصیر من نبود آخر دوستت دارم هایت بوی عبور می داد!
دیوار هم ترک برداشت وقتی آجر دلش شکست…
من یه دیوونم دیوونه ی تو
آن طبیبی که مرا دید در گوشم گفت درد تو دوری یار است به آن عادت کن
می خواهم بخندم اما لب هایم درست کار نمی کنند
حس قشنگیه زن بودن واسه مردی که کل دنیاته
هر جا دیدی خدا تحویلت گرفت بدون شک دعای مادر پشت سرت بوده...
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را
تویی نفس همین و بس