متن اشعار زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار زهرا حکیمی بافقی
برشی از دلسرودهی ۴۵، ص۱۵۹، کتاب ترنّم احساس:
خودم را گم کردهام
میانِ واژگانِ شکستهای
که روی بغضِ دفترم پرپر میزنند
برشی از دلسرودهی ۴۵، ص۱۵۹، کتاب ترنّم احساس:
خودم را گم کردهام
درونِ دلواژههای خستهای
که از دفتر شعرم چکّه میکنند
برشی از غزل ۹۰ کتاب نوای احساس:
کشتیِ جان، در ورطهی غمها شکستهستو
دیگر قدمهای دلم را هیچ، ساحل نیست
با اینهمه، پژمردگی، انگار ماوایم
جز خفتنِ هموارهها، در بسترِ گِل نیست
بیتی از غزل ۹۰ کتاب نوای احساس:
پیراهنِ تنهاییِ من، پارگی دارد
«بهرِ رفو کردن» ولی، سوزن به منزل نیست
بیتی از غزل ۹۰ کتاب نوای احساس:
دردِ دلم، دلمردگیهای مداوم هست
دستی برای عاشقیهایم، حمایل نیست
بیتی از غزل ۹۰ کتاب نوای احساس:
احساسِ شعرم، درد دارد، از نبودِ «عشق»
با که، بگویم که: مرا یک یارِ همدل نیست؟
بیتی از اشعار الههی احساس:
شعرِ سپیدِ من برای سرخیِ دل نیست
از دل سرودن هم؛ یقین، یک کارِ مشکل نیست
بیتی از اشعار الههی احساس:
وصالِ خود بِنِما بر گُلِ بریشمِ دل
که چنگِ مهر زند، کوکِ عشق، موی تو را
برشی از غزل ۵ کتاب آوای احساس:
هوای دشتِ دلم، پُر شده، از عشقِ تو باز
دمیده در رگِ دل، موجِ مِهر، خویِ تو را
زِ خوی خوبِ تو شاد و، غزلسراست، دلم
تمامِ هستیِ من، دارد آرزویِ تو را
برشی از غزل ۵ کتاب آوای احساس:
تمامِ حسّ دلم، پُر شد از: هوای تو وُ
نموده حس، تپشِ نبضِ مِهر، رویِ تو را
فضای قلبِ مرا، پُرنموده عطرِ تنت
معطّر است گُلِ دل؛ گرفته بویِ تو را
برشی از غزل ۵ کتاب آوای احساس:
خوشست، گفتهی احساسِ من، زِ وصفِ رُخَت
به زیر لب، کند این جان، بگو مگویِ تو را
خوشست، دیدهی احساسِ من، زِ دیدنِ ماه
کند، اشاره به انگشتِ شوق، سویِ تو را
برشی از غزل ۵ کتاب آوای احساس:
چِقَدْر ثانیههایم، گرفته بویِ تو را
به هر تپش، دلِ من، دارد آرزویِ تو را
تپش، تپش، دلِ من، میتپد به عشقِ تو باز
نفَس، نفَس، تبِ دل، کرده جستجویِ تو را
برشی از غزل ۴۶ کتاب نوای احساس:
من با نهانو، نای جانِ عاشقِ خود، صادقم
با باورِ قلبِ تو وُ، با هر کسی؛ در هرکجا
اینگونه هم دارد درونم، انتظار از: مردمان
با من کنند آنها، به مانندِ خودم، همواره تا
برشی از غزل ۴۶ کتاب نوای احساس:
هرگز تو آن کاری؛ که از دستت نمیآید، نگو
انجام خواهم داد؛ تا، خوشدل کنی، قلبِ مرا!
زیرا، دروغت میکند پژمرده حسّو، حالمو
افسرده میگردد دل از: دنیای نیرنگو، ریا
بیت مطلع غزل ۴۶ کتاب نوای احساس:
دستت به من ده؛ تا دلِ دنیای خوبیها بیا!
از هرچه غیرِ واقعی، بِنْما، دلِ خود را رها!
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
از خاک آمد
آدمی که خود را
به آب و آتش میزند
تا حسّ عشقورزیاش
با هیچ بادی
بر خاک نیفتد!
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
به باد دادی
احساسی را
که دمادم
«حدیثِ آرزومندی»
با باد میگفت!
از صفحهی ۲۷، کتاب صدای پای احساس:
میتوان دریا؛ دریا،
محبّت نوشید؛ امّا،
سیراب نشد؛ زیرا،
محبّت، دریاییست بیپایان؛
که تشنه را سیراب نمیسازد؛
تشنهتر مینماید…
بیتی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
خاطراتِ موجِ آشوبِ عطش
هست با دریای ناآرامِ عشق
بیتی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
خاطراتِ موجِ آشوبِ عطش
هست با دریای ناآرامِ عشق
برشی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
ثبت میکردی مرا، در دفتری
جنسِ احساسِ صفای نامِ عشق
کرد قلبم را، پُر از شورش، دلت
گشت تا همواره دل، در دامِ عشق
برشی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
نبضِ حسّ ما، در این آشوبِ دل
بود، سرمست از: مُدامِ جامِ عشق
بر لبم، گلبوسههای عاشقی
مینشاندی، با لبی، از کامِ عشق
برشی از غزل ۱۷۶، کتاب نوای احساس:
زیر و رو میکرد و آشفته، مرا
هر تپش؛ با هر نفس، آلامِ عشق
دردی از جنسِ محبّت، در دلم
نقش بست از: خاطراتِ شامِ عشق