متن اشعار زهرا حکیمی بافقی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار زهرا حکیمی بافقی
با تو...
با تو
پرندهی عاطفهام
ترنّمِ احساس را
نغمهگر میشود
تا بینهایت
پروازِ دلدادگی
دستانم را بگیر
دلم
گرمایی میخواهد
از جنس محبّت
تا که احساس کنم
عاطفهها را
تا منتهای عشق
دستانم را بگیر
صدای سبز نوبهار
پیچیده در سرای هستی
و با سرمستی
میبرد احساسِ جان را
تا دشتستانهای خاطره
تا کشتزارانِ عاطفه
تا سبزهزاران
جوکناران
رودباران
تا چترِ قشنگِ باران
و تا سبزینگیِ رویا
با زلالی آبی
جنسِ دریا
تیک تاکِ ثانیههای دلم
در ضربانِ پیوستهی احساس
چه سرخ میتپند
نوگلِ شادابِ رسیدن را!
با احساسی پاک
آفتابگردانِ نگاهم را
به آسمان دوخته
گرمای مهر میجویم
از درگاهِ آفتابِ مطلق
از مشرق نبض احساست
طلوع مهر را
به نظاره مینشینم
روزی که جاری شد
زلال احساست
سپاس مهربانی را
کرنش نمای با عشق
هفتشهرِ احساس را
پشتِ سر گذاشتم
تنها چیزی که دیدم
مهر بود
در نگاهِ هر شهروندی
حسّ خوبی دارد
پیوستهی گلبوسههایت
آرامشِ اعصابم را
میجوید احساسم
عطرِ بابونهی آغوشت را
با امید رسیدن به آرامش
طلاییِ احساسم را
مستور داشتم
در گنجهای سپید
از شعرِ عفاف
تا مهر بچیند
قدّیسهی باورم
از بوسههای راستین محبّت!
من
ستاره ستاره
عاطفه میچینم
از شمیمِ گلبوسههایت
و تو
نرم نرمک
در ترنّم بگیر
چکاوکِ محبّت را
از نبضِ احساسم!
لالهی قلبم
داغِ عشقت را
پیوسته نهادهاست
در احساسِ لالهگونِ خویش
دستانم قلم بشوند
اگر
غیر از حسّ حقگویی
چیزی دیگر بتپد
در نبضِ قلمم!
چترِ دستانت را
سایهسارم کن
تا احساسم
رها گردد
از دستِ باران دلتنگی!
اگر دستم به دامانت برسد
از عشقی لبریزت خواهم کرد
که همواره
به احساسم
دست داده است!
دست از عشقت نخواهم کشید،
حتّی اگر،
به پای حسّ نابِ محبّت،
جانم از دست برود!
از خاک آمد،
آدمی که خود را،
به آب و آتش میزند؛
تا حسّ عشق ورزیاش،
با هیچ بادی،
در خاک نیفتد!
به آفتاب بگو:
در خانهی مهر،
نفسهای مسیحای احساس را،
گرم از محبّت سازد!
سرشار از احساس است،
شعرِ زندگی با تو؛
وقتی که:
صبح،
از مَطلعِ آفتابگردانِ بوسههایت،
شکوفا میگردم؛
و شب،
در مَقطعِ شببوی آغوشت،
آرام میگیرم!
وقتی،
به یاد تنهاییهایم میافتم،
دردی،
در ناکجای احساسم،
زاییدن میگیرد!
در بندِ عشقت اسیرم؛
ببین چه سان،
ژرفای احساسم،
با تکرارِ محبّت،
ترجیعبندِ مهر میسراید!
به بند کشاندم
سروادِ احساسم را
در تکرار هر روزهی مهر
اینک
دیوانِ دلم
جز ترجیعبندِ مهربانی
شعری ندارد
رودابهی احساسم،
محصور است،
در تاریکنای دژی،
استوار از نامهربانی؛
تنها،
سُنبلِ رها در بادِ عشق،
میتواند سَمبلی باشد،
رهایشِ احساسم را،
تا بینهایت پرواز،
در رویاهای عاطفه!