من شاهدِ نابودىِ دنیاى منم باید بروم دست به کارى بزنم ...
بهشت را دوبار دیدم یک بار در چشمانت یک بار در لبخندت
مرا زیستن بی تو، نامی ندارد مگر مرگ من زندگی نام گیرد
آرام بگویم دوستت دارم تو بلند بلند مرا در آغوش می کشی ؟
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت........
کدام خانه ؟ کدام آشیانه ؟ صد افسوس بی تو شهر پر از آیه های تنهاییست
موسی عصایش محمد کتابش و تو چشمانت
اسراف کرده ایم خودمان را به پای عشق چون کودکی که در پی یک توپ پاره بود
تمام دارایی من دلی ست که احرام بسته و قصد طواف نگاه تو را کرده
چشمم ز غمت نمیبرد خواب
آغوش تو آرام ترین جای زمین است
چسبیده ام به تو بسان انسان به گناهش هرگز ترکت نمی کنم
هر چند بشکستی دلم از حسرت پیمانه ای اما دل بشکسته ام ، نشکست پیمان تو را
بی تو تاریک نشستم تو چراغ که شدی ؟!
از همه سو به تو محدودم
و کسی که تورا دیده باشد پاییز های سختی خواهد داشت
ای قلب امیدی به رسیدن که نمانده بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
اهل اویم مرا میل دگر نیست بگویم
میل من سوی شما قصد توسل دارد
این که مداوم سرد و گرمش میکنی لیوان چای صبحانه ات نیست که دل من است میشکند
صد بار گفتمش وسط حرف من نخند یکبار خنده کرد بیا عاشقش شدم
لب تر نکن اینقدر که زجرم بدهی باز یک مرتبه محکم بغلم کن که بمیرم
همدردی و هم دردی و درمان دل ما ای هرچه بلا هرچه جفا هرچه شفا تو
یک نفر از جنس احساس تو می خواهد دلم یک نفر مثل خودت اصلا تو می خواهد دلم