سودای تو را دارم در سر چه کنم ای یار چشمم به در مانده ،یکسر چه کنم ای یار
ز دلتنگی نویسم شب ،غزل های دلم را به دست واژه ها، زیبا نگارم، تا تو را بینم صبا
هر چه گفتم عاشقم گفتی که من هم خواهرت من که خواهر داشتم، لعنت به چشم خواهری
ریش درون، پنهان کجا، عاشق کند ای نازنین خون می خورد در هجر آن، زیبا رخ مهر آفرین
ذکر من بر لب شده آن طاق ابرویت نگار بسته ام قامت به عشقت همدم شبهای تار
صبح به لبخند تو ساز دل من کوک شود ای که لبخند گل و سبزه ز تو معتبر است
آمدم شعر بگویم که غمم کم بشود ناگهان از تو نوشتم دلم از دستم رفت
تنور دل که روشن شد به عشقت صبح زیبایی است جهان با بودنت پیش دو چشمانم تماشایی است
تعطیل رسمی می کنم امشب برایت شعر را از بس که باریده غمت بر کوچه های دفترم ارس آرامی
دختر چادری از شعر سپیدم رد شد چقدر شعرِ نجیبی ست سیاه است و سپید ارس آرامی
از چپ و راست بلا پشت بلا می آید و شگفت این که فقط بر سر ما می آید
چشمان تو از دور مجسم شدنی نیست یک آیه بیاور این دل آرام شدنی نیست 😍
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
بر کوی و برزن میخانه گشتم هیچ نبود تو آن مستی مایی اگر مستانه نبود
سهم من در وسط معرکه عشق چه بود؟ غم و دلتنگی و حسرت، همه یک جا با هم!
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست
خوبتر از تو نقشبند ازل هیچ نقشی نبست در اول
تو به قیمت ورای دو جهانی چه کنم قدر خود نمی دانی
عید فطر است بگو فطریه مان گردن کیست ؟! هر دو عمری ست که مهمان دل هم شده ایم!
اگر قصابم از تن واکره پوست جدا هرگز نگردد جانم از دوست
غم هجران تو، ای دوست، چنان کرد مرا که ببینی نشناسی که منم یا دگری؟
آخر ای باد صبا بویی اگر می آری سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست
زیرکانه قانعت کردم که یک قرآن بس است تا که امشب را در آغوش خودم احیا کنی ارس آرامی