شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
آیینه های متحرکیم
خالی از ربطِ دوم شخص،
منفعل،
مترسکِ دشتبان...
***
آینده ای در ما،،،
--تلالو ندارد!
زانا کوردستانی
مبتلا به هزار دردم کرد
آنکس که همه روز
به من می گفت: مواظب خودت باش!
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
همیشه مادرم سرزنشم می کند که خیلی فراموش کار شده ام
یک روز تمام ماجرای تو را برایش بازگو خواهم کرد
تا بفهمد چقدر در اشتباه است.
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
با خودم گفتم: دیگر یادی از تو نخواهم کرد!
امشب یکبار دیگر،
خیال تو باز مرا به گناه انداخت.
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
چون تو را دیدم،
فهمیدم،
سن و سال، شرط پیری نیست!
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
می گویند: هیچکس زمان مرگ خود را نمی داند!
تو بگو که می روم،
تا من به آنها بگویم، که کی خواهم مرد!
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
آنهایی که مدعی اند
فقط غروب ها، زمین تاریک می شود،
ایمان دارم، هرگز عزادار از دست دادن عزیزی نشده اند.
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
مطمئنم که تابستان از راه خواهد رسید،
اما من هنوز که به رابطه مان فکر می کنم،
شال گردنم را محکم می کنم و
جرأت ندارم، دستم را از جیبم بیرون بیاورم...
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
وقتی تو را از دست دادم،
تازه فهمیدم
که قرار نیست
خدا فقط در آن دنیا
جهنم را بر آدمی آشکار سازد...
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
بزرگ شدن، هیچ چیزی را تغییر نداد!
در کودکی، در آرزوی فهمیدن نحوه ی گردش ماه و خورشید بودم
و الان هم در آرزوی گرفتن دست های تو...
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
بعد تو،
تمام گریه هایم را بر روی یادگاری هایی کردم
که با خنده به من داده بودی...
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
من همیشه از مرگ هراسان بودم،
اما نمی دانم چرا
هر روز به فکر فراموش کردن تو می افتم؟!
شاعر:
مترجم:
گاهی اوقات
فراق کسی،
تو را به دنیا دیگر می کشاند و
از تمام درهای جهنم داخلت می کند.
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
می گویند: خدا، فقط یکبار آدمی را به جهنم می اندازد،
اکنون که از دست دادنت را به یاد می آورم،
تمام غم و هم آن دنیا را فراموش می کنم.
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
هرگز از رفتنت گله مند نمی شدم
اگر از ابتدا می گفتی:
رهگذری هستی...
شاعر: نظیر تنها
مترجم: زانا کوردستانی
و سقوط واژه ی پر وحشتی است
برای تنی
و برای آرزویی.
آنگاه که تن حیران آرزویی از بلندای یک عطش به پایین می پرد.
و به زیر کشیده میشود
شکوه یک بلندپروازی معصومانه.
تمام میشود آرزو.
گم میشود خواستن.
و شروع میشود سکوت مرگبار چشم هایی که عادت می...
چشم های سبز تو،
در زمستان های برفی،
همیشه یاد آور چمنزارهای سبز بهارند...
مهدی بابایی ( سوشیانت )
و به احترامِ آرزو های بوسیده شده
و کنار گذاشته شده
سکوت میکنم
به اندازه باقیِ سَنَواتِ عمرم...
که سینه مالامالِ این آرزوهاست...
اما تو توفیر داشته باش
رسیدنی باش...
ای حسِ به غلیان افتاده در مویرگ هایم:)
جانم مرابه سرودتازه ای می خواند...
(...واین سخن چه قدمتی دارد...
رقص شکوهمند سرانگشتانت
درتنگ دلم ماهی می رقصاند...
مثل تحویل سال...
ترانه می سازد...
ترانه می خواند...
ترانه می ماند...
ترانه....
ترانه من...
(میم/منتظر...)
یاد تو،
گاه چون رویش گلی زیباست،
بر خاک وجود من،
و گاه چون زخمی جانکاه است،
بر تن رنجور من...
مهدی بابایی ( سوشیانت )