به من چه تمام فصلهای سال
دنیا گل و گلزار شود؟!
هیچ توفیری برای من ندارد
و انگار کنج زندان است جهان
حتا اگر زمستانش نیز بهار باشد
...
به من چه که در سرمای زمستان
لالههای سرخ بشکفند
بهار هم برای من خزان است
و هیچ زیبایی در آن...
[فەریا]
فەریا فەریا!
یارمەتی گەیشتو و کیژەکانی مینابی برد
فەریا فەریا!
یارمەتی گەیشتو کارهباو ئاوو گازی کەتان
فەریا فەریا!
یارمەتی گەیشتو دەستو پێو سهرو ملی قرتان
فەریا فەریا!
یارمەتی گەیشتو میڕو جێڵو ژنو پیاوی به خاکوخۆڵ کیشان
فەریا فەریا!
یارمەتی گەیشتو
پلکه پلکی زڵفی زارای براند
لاشەی قنجی ماکانی سووتاند...
تو بگو، مهربانی کجاست؟!
تا ترانهی ندامت و پشیمانیام
از زندگانی،
از شعر و
از همهی گذشته و پیشینهام را
برایش بنویسم.
چه حیران و دیوانهات باشم،
چه در خواب و رویایت
چه در بیت به بیت شعرهایم بگنجانمت
یا که چون زنبور عسل گرد گل وجودت بچرخم،
همه و همه برای من خوشایند است
الا یک چیز،
و آن اینکه
تو نگذاری با بوسهای هلاکت شوم...
کوچهی شما،
نه پایانی دارد و نه آغازی!
کوچهی شما،
نه به دوزخ راه دارد و
نه دست کمی از بهشت...
نگران نباش،
تنهایت نخواهم گذاشت
زیر سایهات باقی خواهم ماند
من ستارهگان شبهای سیاه نیستم
که با طلوع صبح تنهایت بگذارم
و باز برای خورد و خوراک
شب به نزدت باز گردم.
فقط تو آسمان من باش
و تنهایم نگذار،
تا به تو ثابت کنم
حتی در روز روشن نیز،...
[چشمهایمان]
هر کسی
به دنبال نیمهی گمشدهی خویش سرگردان است
به گونهای که دلش برای لحظهای هم آرامش ندارد،
و دیوانهوار در این سوی و آن سوی به جستجوست
در کوی و برزن
در بازار و خانهها
چهرهی همهی مردم را بررسی میکند
یا سن و سالشان شبیه نیمهی گمشدهاش...
سوار اتومبیلم شدم و
به سوی دشت و صحراهای وسیع راه افتادم
میخواستم آب حیات عشق را پیدا کنم
به سوی سراب دریا رفتم
در هیچ ساحلی آن را نیافتم
سنگها پاهایم را بستند و
زانوهایم خاک بیابان شدند
خاک و خاکستر شدم
فهمیدم که به پایان راه رسیدهام
به...
در قلب هر شاعری
زنی آغوش گشوده است
که نه خودش میخوابد و
نه میگذارد که شاعر
چشم بر هم بگذارد.
اگر با شعر مرا نمیفهمی
با نثر خودم را معرفی خواهم کرد
اگر با صدایم نشناسی مرا،
به آوار نی خواهم خواند و
چون مشایخ برایت دف خواهم نواخت.
تا چون دراویش از خود بیخود شوم و
دعای خیرم را بدرقهی راهت خواهم کرد.
اگر وطنم غیرتی داشت
بعد از مرگ این همه عزیزش،
قلههایش زیر برف مدفون نمیشد
و چشمان سیاهش
خیس از برفاب نمیشد!
و دامنهی کوهستانهایش را
به گیاهانی با ریشههای سخت و عمیق نمیپوشاند
و سینههایش را با
آلاله و نرگس آرایش نمیکرد.
هنگامهی هر غروب
دعای خیر میکنم برایت
به درگاه پروردگار،
میدانی چرا ای وطن!
زیرا، تو از من تنهاتری...
ای کاش غول میشدم!
✍ رها فلاحی
بابای رها برای مدتی به مسافرت رفته بود.
او برای انجام کارهایش به شهری خیلی دور، رفته بود.
هر چند رها روزانه چند بار با پدرش تلفنی حرف میزد، اما هیچ از دلتنگیاش کم نمیشد.
یک شب که بعد از نیم ساعت تلفنی...
شاخ طلا
بهار از راه رسیده بود و دشت و صحرا سبزپوش و از گل و گیاههای رنگارنگ پوشیده شده بود.
"شاخ طلا" بز بازیگوش مزرعه، که از ماندن کل زمستان سرد و پر از برف، در طویله خسته شده بود، تصمیم رفت که به دل دشت و صحرا بزند...
رفتگر زحمتکش
رفتگر مهربان، وظیفهاش نظافت و تمیز کردن محلهی ما بود.
او مردی زحمتکش بود، که تمام کوچه و پسکوچههای محله را تمیز و پاکیزه میکرد. در کل محله کوچکترین زباله و آشغالی دیده نمیشد.
حتا روزهای تعطیل هم کارش را با تلاش و کوشش بسیار انجام میداد.
نزدیک...
لشکر مورچهها
یکی بود یکی نبود
سیزده بدر بود. یک روز خوب بهاری، که آفتاب از آسمان میتابید و هوای دلپزیری داشت، همراه خانواده برای گردش به دشتی نزدیک شهر رفته بودیم.
دشت پوشیده از چمن و گل و سبزه بود. گلهای بابونه و شیپوری، سبزه شده در میان چمنها،...
به نام خدا
رودخانه ی آب آور
در یک دشت خیلی سرسبز که خورشید همیشه به آنجا می تابید، گل های زیبا و رنگارنگی روییده بودند که به خورشید لبخند می زدند.
در آن دشت زیبا، رودخانه ای کوچک، ولی پر آب جاری بود. اسم آن رودخانه آب آور بود....
باد و
پیاده رو و
خش خش!
برپاست سمفونی برگ ها.
رها فلاحی
غنچه ای بر لب باغچه،
تنهایی اش را
گریه می کند...
رها فلاحی