،داشتنت باید مزه ىِ توت فرنگى بدهد یا انار گلپر زده، یا آش رشته مادر بزرگ تو غروب هاىِ جمعه داشتنت باید بوىِ یاسِ رازقى بدهد، یا بوىِ خاکِ باران خورده نمیدانم ما که نداشتیم! اما داشتنت باید چیزِ خیلى قشنگى باشد
زیبایی چشمانت را بخشیدم به روز های باهم بودنمان تو هر روز دور میشوی و زیباتر و من هر روز افسرده و دلتنگ تر باید تو را در میان واژه های درهم ذهنم به زنجیر بکشم !
هر صبح دل خوشم به نسیمی از نفس های تو و دستانت که آرام آرام در لا به لای موهایم به حرکت در می آید ...
چشمانت، کافیٔین عجیبی دارد خالص و ناب است، وقتی نگاهشان میکنم خواب را از سرم، می پراند ...
هیچ شاعری عاشقانه هایش را برای هیچ زنی اتفاقی نسروده است زن ها زمانی واقعا زن میشوند که مردی را شاعر کرده باشند برای فهم عشق باید به یک زن متوسل شد ... آن ها زیبا و شاهکارند ساده اند ساده هم کنارمان میمانند ... اما دلشان نازک است دست...
برایش جایی پنهانی نوشته بودم: «با شما همه چیز زیباتر است دل یار من؛ شب ها روشن، کلاغ ها رنگی و زندگی مثل همان شربت آلبالوی خنکی که وسط چله تابستان زیر نور تیز آفتاب خورده می شود. با شما دوست داشتن چیز مطلوبیست»
من بی تو یک واژه ی ساده بیش نیستم اما کنارت، همچون یک کتاب عاشقانه آرام میشوم ورق بزن مرا که سطر به سطرم پر از دوستت دارم است ...
چشمانِ خیسَ ت را می بوسم نازنین ؛ دلواپسِ آینده نباش ! این شب ها می گذرد و می رسد روزی که در آغوشِ هم از سرِ شوق ، گریه سر می دهیم.
♥ تو ♥ ️ قافیه ای هستی که آمده ای . حال مرا ردیف کند....
خانوم تو را باید کمی بیشتر دوست داشت کمی بیشتر از یک همراه کمی بیشتر از یک همسفر کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس! تو را باید... اندازه تمام دلشوره هایت اندازه اعتماد کردنت زن شدنت تو را باید با تمام حرف هایی که در چشمانت موج میزند با تمام...
سوگند به نامت که تو آرام منی...
بیا با تار جان پیمان ببندیم بیا تا پای جان با هم بمانیم
خوشبختی یه روز غافلگیر کننده اس مثل همان روزی که تو اومدی تو زندگیم
عاشقی کردن فقط با تو به دل میشینه
صبحت بخیرهایت را طوری بگو ڪه عزیزم ها و جانم هایش آزاد شود و بریزد به رگ هایم
دوستت دارم” هایت را به کسی نگو نگه دار برای خودم من جانم را برای شنیدنش کنار گذاشته ام ... ️
شعرترین حرفِ یک مرد همان دوستت دارم است! در آن نیمه شبی که تکیه بر بازویش خوابیده ای و همزمان با مرتب کردن موهایت به زبان می آورد...
در ستایشِ اعصاب خط خطیت؛ اخم های در همَت و تمام گره های کور پیشانی ات باید بگویم: و عشق.... تمنّای حضورت زیباست.
صدایم را می شنوی؟ آن قدر به لرزش افتاده که نمیتواند بغض را از کلمه هایم جدا کند. چشم هایم را می بینی؟ آن قدر تورا در خودش غرق کرده که دیگر نمیتواند این دریا را به کویر خشک گذشته اش برگرداند. من را چه چطور؟ من را می فهمی؟...
قلبِ من خون که نه؛ خواستنِ تو را در رگ هایم پمپاژ می کند !
همه میڪَن روت حساسم آخه ت️و فرق داری واسم ......
یکی باید باشه کنار آتیش تو جنگل تو بغلش گیتار بزنیم و از عشقش بخونیم
همه را کنار گذاشتم تو را کنار قلبم
شب را چشم تو سیاه میکند ! و روز را روشن وقتی چون خورشید نگاه میکند !!