چهار سوال مهم درزندگی وجود دارد -چه چیزی مقدس است؟ -روح ما از چه چیز ساخته شده؟ -چه چیزی ارزش زندگی کردن را دارد؟ -چه چیز ارزش مردن را دارد؟ و پاسخ تمام آنها تنها یک کلمه است:
گر به اقلیم عشق رو آری همه آفاق گلستان بینی آنچه بینی دلت همان خواهد وآنچه خواهد دلت همان بینی
گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش ؟ آتش بوَد فراقت
باز هم کشته و بازنده ی این جنگ منم که تو با لشکر چشمانت و من یک نفرم
عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم دید مرا که بیتوام گفت مرا که وای تو!
در اندک من تویی فراوان
از همه سو به تو محدودم
ناگهان آمد و زد آمد و کشت آمد و برد او فقط آمده بود از دل ما رد بشود
نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست گوش کن نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست
اندرون با تو چنان انس گرفتست مرا که ملالم ز همه خلق جهان می آید
تو را من چشم در راهم شباهنگام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم
در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی ؟ من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام کنار تو تو کجایی ؟
حق نداری به کسی دل بدهی ، اِلّا من پیش روی تو دو راه است فقط من یا من
همه درگیر توام ای همه تعبیر دلم
تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو
در سینه من نام تو امشب به طپش افتاده ست
ما مست شراب ناب عشقیم نه تشنه ی سلسبیل و کافور
اندازه قلب ڪوچڪم دوستت دارم شایدڪم باشد ️ اما قلب هرڪس تمام زندگیه اوست
امشب غمگینانه ترین سطر هارا می نویسم؛ دوستش داشتم! او نیز گاهی؛ دوستم میداشت...
جان منی جان منی جان من آن توام آن توام آن تو
عشق آتش است همه را می سوزاند همه را از شکل می اندازد عشق بهانه ی دنیاست برای زشت بودن.
از آتش دل گدازه می گیرد عشق وز حادثه رنگ تازه می گیرد عشق این مستی و تردستی و گستاخی را گویا ز شما اجازه میگیرد عشق
مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم که پیش چشمِ بیمارت بمیرم قدح پر کن که من در دولت عشق جوانبخت جهانم ، گرچه پیرم...
هرگز نگفتند که زن باید عاشق باشد و مَرد لایق ... عشق را سانسور کردند ...! من سالها جنگیدم تا فهمیدم که ، نه گیسوانِ بلندم زیباست و نه چشمانِ سیاهم ..! و نه مَردى با دستانِ زمخت و گونه هاىِ آفتاب سوخته ، خوشبختی ام را تضمین میکند ..!