بردیم رنج گنج میسر نشد یک بوسه داد گفت" بی حساب شدیم"
شباهت من وفرهاد در کندن است او کوه کند و من دل می کنم
تابستان ابرها دستشان خالی است آفتابی نمی شوند
خراش دردناکی بود بر چهره ی زمین آسمان خراش
قار قار نفرین کلاغ تنهایی مترسک میان گندم زار.
چقدر عاشقان تقلبی زیاد شده اند ؛ آنان که هوس را بجای عشق درآغوش کشیده اند
گاهی چنان خسته جانیم ؛ که جان دادن ؛ هم کار سختی ست
مسافران شب راهی سفرند ؛ سفری رو به سحر
وجدانی سفید دارد دستان پینه بسته حقیقت
جا مانده رد نگاهم بر ماه ِ برکه ی آرزوها
برق انداخت باران سنگ فرش دلم را وقتی شنید بوی آمدنت
بوسه کاشتم در گندمزار عشق خسیس بود خوشه چین
به زانو کشید شب را شب های قدر
چشم به راهند مسافران در ایستگاه عشق به انتظار
بی شعور است بال پرواز . گنجشک دل
روز یا شب هر دو زیباست در چشم خدا
تمامِ کوچه های دلم منتهی میشود به تو تو در تمامِ منی و من ولی همیشه تنهایم
تنی به آب شعر زدم شُر...شُر اشک
بعدِ تو نیازی به گور نیست خاک بر سرِ آروزهایم کرده ای
خاطراتِ نگاهِ شیرین یادگارِ چشمانِ عسلی
هزار شانه دارد فرشی که موهایش کوتاه است
چین و چروکِ چهره ام امضای دستِ روزگار
انتظار تکلیف آدینه ها
گاهی لحظه ای اندیشیدن به «تو» سفری می شود طولانی ترین