روزگارم را هم مثل موهایت سیاه کرده اى… اما چرا روزگارم مثل تو زیبا نشد؟
زمین گرد است و من گوشه ای یافته ام
در این سکوت دمادم – در این عبور خیال – منم و آرزوی پرواز کو؟ بال
اگر دلت گرفت زنگ بزن مثل من که از دلتنگی زنگ زده ام
سر می کوبم بر مزارت… گفته بودی سرت به سنگ خواهد خورد!
آفتاب روی موج ها ریخت وقتی به سمت دریا می راندی قایق نگاهت را
نمی دانم باد در گوش برگ چه گفت؟ که دل از شاخه برید
کاش به جای دل سپردن به سنگها دل داده بودم به رود تا خودِ دریا
تلخ که می شوی … برای شیرین شدنت دلم شور می زند به چشم دیگری!
سخت دلگیرم از دلی که سخت گیرِ توست
یاد تو به آتش می کشد خنده های کاغذی ام را
آتش… به جان خورشید انداخت و رفت عشق
نشسته در نگاهم، از این چشمه آب می خورد!
چشمانت باواژه ها درگیرم کرده اند حق مطلب را ادا نمی کنند
شمشیر بی غلاف تارِ مژگانت صد کشته دارد طرزِ نگاهت
من و بهار تا تو فرصت همیم صد سال به این سال ها
میان موج موهایت گم کرده ام موج صدایت را
بهاربساطش راگسترانده درختان مشتری پروپاقرصش شکوفه می خرند
سبز میشوم در چشمانت گره بزن نگاهت را با نگاهم
جریمه ی جمعه صدباردرس دلتنگی باخط خوش
شعرِ بهار غُنچه کرد در دفترم نوروز که آمد .....
محول می شود جمعه اگرباخنده ای شیرین به رویایم بیایی
هفت سین زندگی ام یک سین کم دارد * سایه ی سر پدر *
احوال اسفند چه بیمارگونه است انگار بخت دختر بهار رابسته اند