متن اشعار رویا سامانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار رویا سامانی
تو یک پدیدهای؛
انقلابِ بیکودتا
در محاصرهی دستانم.
نه زندانی، نه زندانبان.
فقط ماندن.
عشق یعنی
یک نفس مانده به دویدن
و کویر را
بهار دیدن…
بوی بادام داشت
قالیچهٔ مادربزرگم.
انگار در هر رج که گره میزد،
خاطرهای در تار و پود قالی جا میگذاشت.
هر رج، یک سال؛
هر گره، یک بادام؛
و تمام قالیچه،
بوی دستهای او.
#کسی_ندید
شبیه بوی بارانی
که جنگلی
در تو گم میشود
مثل عطر لباس دیشب
که در خانه جا مانده است
تا نفسهای کسی
پشت این پنجره
بارانی شود
مثل درخت خرمالو
که شاخههایش
از شدتِ رسیدن
آویزان است
تو
از کوچه گذشتی
با همان بوی باران
با همان عطر دیشب...
شاید اگر پاییز نبود،
جمعهها
اینهمه ادامه نداشتند
آنقدر که با حسِ رفتن
کسی
از پنجره تا دل را
رسید
شاید اگر برگها
رنگ نمیباختند،
کسی نمیفهمید
چقدر چیزها
در انتظار
کهنه میشوند…
و جمعه
شاید
هنوز
چیزی در تقویم
جا گذاشته است
که هر هفته
یک نفر
دنبالش میگردد…
مرا یادت هست؟
منی که تا استخوان
در خودم فرو میروم،
و از همان عمق
جهان را از نو کشف میکنم؛
در آغوش مهتاب
برای تو آواز میخوانم،
گلبرگها را نفس میکشم
تا با هر عصارهی گل که
در دستانم می پیچد
تمام عطرهای پاریس
در گوشهای خاموش بیستند
از بیراهههای دیروز می ایم
در دستانم
بوی روستا لانه دارد
در چینِ پیشانیام
نعناع کاشتهام
نعناعهایی که لای بوی علف گم میشوند
از کوچههای دریا می ایم
از جنبش ماهی
زیر تور صیاد
تا نفسِ موج
تا صدای موج
از همین بیراههها
از همین بیراههها
که هنوز
بوی نعناع...
و اگر این همه خیال
بالهایم شود،
شاید روزی، آن سوتر از این جهان،
دستهای هم را بگیریم
و به زمستانهای پشت سر
لبخند بزنیم...
ببین،
پنجره را باز گذاشتهام؛
شاید باد
از کوچههای خیال
از میان همین شبها
خیالت را بیاورد...
«دیر آمدی
به شب نشینیِ
شب بوهای دامنم
ببین موهایِ ماه
سفید شد...»
مثالزدنی هستی
مثل بارانی
که در میزند
پشت پنجره
یا بوی خاک
که تمام کوچه را پر میکند
تا همه جای این شهر
خانه ات شود
مثالزدنی هستی
شبیه ساعتی که رگبهرگ میشود
تا زمان
فقط برای ماندن تو بایستد .
اگر تقویم
جمعه نداشت،
بوی نان تازه
بر کدام سفره مینشست؟
و چه کسی
به شمعدانیها سلام میکرد؟
مرا ببر به شهری دور،
به بوی شرجی و نمِ علفزار،
به سمت بادهای سرگردان
و کاغذهای سپیدی
که با واژههای ناتمام
میرقصند...
یک نفر پاییز را صدا کند
تا مریمها را
بر لبِ طاقچه بنشاند
کسی که دستهایش بوی باران می دهد
کسی که همنام پاییز است و
بیامان
از سقف دلتنگی
بر دلِ من
میچکد
آیا کسی هست
که مرا بشناسد
و از ردپاهایم
غمهایم را
به رگهای بلوط تزریق کند؟
آیا کسی میتواند
وزن فاصله را
در هیچکس ضرب کند
و حاصلش را
به سکوت بسپارد؟
و آیا کسی میتواند
«منها» را از «جمع»
تفکیک کند؟
کم را از جمع؟
من را از ما؟
---
دیدنت سادهترین کار جهان است
و این شاید اتفاقی کهنهست
که بر مثلِت خیالم نشسته
و هر غروبِ تا غروب دیگر
مرا به آینه میسپارد
نمیدانستم
دوری یعنی دو نیم شدنِ جمجمه
یا وقتی که نیستی
ریههایم چرا سرفههایِ پیاپی را
بهانهای برای نبودن میکنند؟
یا دیوانه چرا دیوارها...
دوری مثل
تپشِ حبس شده
در چهارخانهی سینه است،
یا شبیه جمجمهای که با سکوت
به ترکخوردگیاش ادامه میدهد،
مثل ایستادن در دمهای مانده،
یا زانوهایی که هر فصل
برای سرکشیدنِ غروب،
استخوانهایش را میشکند،
مثل بابونه که، با لیوانی از شب،
صبح را میزاید —
نه برای روشنی،
برای...
اگر نباشم
کسی مرا در آینه خواهد دید
حتی اگر
عکسم از دیوار مثل ماهی
بگریزد....
.
بنویس...
حالا که فصل ها
سهمشان را بردهاند
و تابستان جز تبخیر کلمات
با شرجی چشمانت
خلاصه می شود
از شبانه های سفیدت چه خبر
بگو چند برف
در گِرهی روسریات جا مانده هنوز
و تنهایی...
تصویری از توست
در پوستِ تنم!!!
بیا....
انار را به دونیم کنیم
نیمی برای تو
نیم دیگرش سهم دریا
ببین کدام دانه تشنه تر است
وقتی که عشق از واژهها عاشقتر است
و گناه، بیتقصیر مانده ،
بر دوش کدام شاعر
این بار را می نویسند؟
مگر می شود
به ماهی در تنگ
آب دریا را تعارف کرد
و عشق مرا میبرد
به اسارت انگور
در تُنگهای نقرهای
که مهتاب چشم میگذارد
و شب مست میشود
نفسم را وارونه میکند
کسی شبیه تو
تا شاخهی انگور
در خماریِ حواسم بلغزد؛
کسی که انگار
سایه ای ست سرگردان
پیش از من
در تو میزیست...