دانم که مرا بی خبری می کشد آخر دیوانه شدم خانه ات آباد ، کجایی ؟
منو هیچکی نمیفهمه جز تو یه نفر
دلم تنگ میشه برای ادمایی که خودم از زندگیم حذف کردم ...
زندگی در جریانه فقط بدیش اینه منو در جریان قرار نمیده
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت چه سخنها که خدا با منِ تنها دارد ...
همش دارم به این فکر میکنم که کاش عاشقت نمیشدم کاش کاش
خواهر داشتن یعنی خود خوشبختی خواهر جانم تولدت مبارک
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
از انتظار ، دیدهی یعقوب شد سفید هیچ آفریده چشم به راه کسی مباد
فرقی نمیکنه چقدر بزرگ شده باشی ، وقتی حالت بد باشه همیشه دنبال مادرت میری ..
گر قیامت قصه باشد من کجا بینم تورا...؟
چطور می شود قلبی را پنهان کرد که این همه عاشق است ...
بوسه های تو ندانی که چه زهرآگین است صف مژگان تو در حمله سپاه چین است
ارزشمندترین مکانی که میتوان در آن قرار داشت قلب یه یه دی ماهی هست
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست
گاهآنکسکه بهرفتنچمدانمیبندد رفتنینیست، دوچشمنگرانمیخواهد
تنفرازدیگران وقتِزیادیروتلفمیکنه، فقط تظاهرکنکهمُردن...
از بس دلش دریاست، بغضمرا که فهمید وا کرد سمت روشنی دروازهاش را...
صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست
حال مرا مپرس که من ناخوشم، بدم این روزها به تلخزبانی زبانزدم
یک عدد سیب کجا این همه تبعید کجا!
ذات بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است
دل تنگ خویشتن را به تو میدهم، نگارا بپذیر تحفهٔ من، که عظیم تنگ دستم
برون نمیرود از خاطرَم خیالِ وصالت اگر چه نیست وصالی ولی خوشم به خیالَت