چه سرد است تو را می گفت که می وزیدی.
عاجز فاصله ام ثانیه هم دل تنگی ست
بوی مهر می آید هم تو آمده ای هم پاییز
من همانم که شروعش کردی! نکند دل بکنی دل ندهی بی سر و سامان بشوم...!
من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم
هنوز عاشق ترینم ای تو تنها باور من
جز ناله به بازار تو دیگر چه فروشیم این است متاع جگر خسته دکانها
هر چند که هرگز نرسیدم به وصالت عمری که حرام تو شد ای عشق /حلالت
و عشق اگر با حضور همین روزمرگی ها عشق بماند عشق است...!
ما را نگاهی از تو تمام است/ اگر کنی...
درد دارد که خودت علت لبخند شوی و دلت در همه حالات پر از غم باشد...
در اندک من تویی فراوان
هیچ وقت برنگردید به آدمهایی که بودنتان را انتخاب نکردند و رفتند...!
از همه خلق دلارامم تویی...
لایق پرستش است کسی که در این بی مهری ها جانانه محبت میکند
شهریور است اما من از مهر تو پرم
دعوا میکنم بحث میکنم قهر میکنم لج میکنم اما با دنیا عوضت نمیکنم ️
هرگز نمیدونی چقدر محکم و قوی هستی؛ تا روزی که تکیه گاه یه نفر باشی...
دوستت دارم و برای این جمله جانم را میدهم باورش با تو
افرادی که توانایی لبخند زدن و خندیدن دارند، موجوداتی برتر هستند.
جایی که بیعدالتی جایگزین قانون شود، مبارزه به وظیفهای مبرم تبدیل میگردد.
هنگام به خاک سپردنم بگویید این که زیر خاک میکنیم تن سقراط است،نه خود او.
ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند.
نشانه هوشمندی، سواد نیست؛ بلکه تخیل است.