بیو
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات بیو
چشم مستش را بگویم،
یا سیه زلف پریشانش را...
رفتم از خویش ولی در غم فردا چکنم
شب بخیر..،
ای نبوבت موجب این همه בلتنگی בل...
باران آمد
و خاک
بوی خودش را به یاد آورد..
زخم
اگر حرف بزند
خیلی ها
کم حرف می شوند
ریا
علف هرزی است
که به جای گل رشد می کند
خیابان
خسته تر از
قدم هاست..
هر چقدر
کمتر باشی
بیشتر هستی..
چیزی
به اندازه غرور
تنهایی
نمی آورد
خوشبختی همیشه در لحظه هاست،
نه در آینده های دور
خوشبختی رو جایی که گمش کردی نمیتونی پیدا کنی.
اول خدا، دوم خودت🙌
پریشان میـڪند هر בم،
پریشان زلف او ما را...
میل جانم به سوی روی جانان است و بس...
پریشان ڪرבه زلفش را،
ڪه ایمانم בهـב بر باב.
پریشان ڪرבه زلفش را،
ڪه ایمانم برב از בلـ...
آشفته ڪرבه خیالم را،
چشمان او...
باعث این همه تنهایی ما،
تنها چشمان او بوב...
تنهایی تاوان ذات خوبه
نفس
سنگین،
زندگی
سبک
آرزو
ماند،
نفس
رفت
همه
حاضر بودند
حقیقت
غایب
نان
کم بود،
دل هم
کم شد..
ماسک
فقط
روی صورت نیست،
گاهی روی معناست..