آنجاکه فرش کلبه ی مسکین حصیر بود برسفره تکه نانی و اندک پنیر بود بیگانه برد ازوطنش تحفه پرنیان اینجا کسی نه حامی مرد فقیربود
پنجه در پنجهی هم خالی اُفتادگی آموختیم در درّهی روزمرگی ماه، بیرونِ آسمانِ ما -پلنگانِ نابینا- بود...
دیشب دوباره خواب تو را دیدم روشن تر از ترانه ی خورشید شفاف تر از آینه ی جویبار بود خوابی چنین زلال هرگز ندیده ام شاید از خواب های گمشده ی توست ای کاش بذر شب را می شد در خاکِ روز کاشت یا کاش خواب نیز مثل زمان اینگونه...