به دلم افتاده است که به یاد من نشسته ای امشب... پلک هایت سنگین خوابند اما هنوز آنها را بر روی هم نگذاشته ای... به دلم افتاده است که دلت هوای مرا کرده و در میان خاطرهامان به دنبال من میگردد امشب ... امشب و هر شب یک دل سیر...
تو را نشد ، می روم که خود را فراموش کنم
دوستت دارم همان قدر که نمیگویم ! همان قدر که نمیدانی ! همان قدر که نمی آیی
تنهایی همین است تکرار نامنظم من بی تو بی آنکه بدانی برای تو نفس می کشم ️ ~gt;♡
️گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت...️ ️که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد...️ ️که وقتی تو اوج تنهایی هستی️ ️با چشماش بهت بگه: هستم تا ته تهش...️ ️*خدایا نفسم را بگیر همنفسم را نه
تو تنهایی هاتُ بزار رو دوش من صدای تو لالایی میشه تو گوش من
تجملات هیچ وقت جاذبه ای برایم نداشتند . من چیزهای ساده را دوست دارم . کتاب ها را / تنهایی را/ یا بودن با کسی که تو را می فهمد
بغض یعنی: دردی هایی که رسیدن.. به گلوت...
همیشه دلم خواسته بدانم لحظههای تو بی من چطور میگذرد؟ وقتی نگاهت میافتد به برگ..... به شاخه........ به پوست درخت...... وقتی بوی پرتقال میپیچد وقتی باران تنها تو را خیس میکند! وقتی با صدایی برمیگردی..... پشت سرت ...... من نیستم !
در این شب تنهایی سرگشتگی شیدایی جنون زد به جانم از هر دمم برخیزد از آتشم زر خیزد ببارد خزانم
تو اگر میداستی که چه زخمی دارد که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی آه ای مرد چرا تنهائی
طرفِ دلتنگ همیشه ما بودیم
ای کاش می فهمیدی وقتی یه مرد برات گریه می کنه یعنی از همه چیزش برات گذشته …
میدونستید وقتی از شدت علاقه به یکی میچسبید چقدر ترسناک میشید؟ تو اون لحظه هر کاری برای نابود کردن خودتون انجام میدید!
بیا که میرود این شهر رو به ویرانی بیا که صاف شود این هوای بارانی
عکس اش را می بوسم عکس اش را روی سینه ام می گذارم من، سایه و تنهایی با هم می باریم. در دوردست خاطره مردی چترش را می بندد. در دوردست خاطره مردی از پله ها ی پاییز بالا می رود و چون تابستانی میوه هایش را به آغوش می...
آن که مست امدو دستی به دل ما زدو رفت در این خانه ندانم به چه سودا زدو رفت خوست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
با بهترین آدمای دنیا هم که بری بیرون و بهت خوش بگذره بازم ته دلت اونی رو میخواد که نیست
تو دنیای واقعی هم نمیشه رو آدما حساب کرد اینجا که دیگه مجازیه.
دلم تنگ است دلم می سوزد از باغی که میسوزد نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری
گر چه خاکسترم و مصلحتم خاموشی است آتش افروزم و شرح شب هجران گویم شب بخیر
گفٖته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم
غمناک ترین لحظه زندگی را از کسی تجربه میکنی که شیرین ترین خاطرات زندگی را با او داشتی...
“آنکه میگوید دوستت دارم خُنیاگر غمگینیست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود