میروی یک روز و با خود میبری روح مرا
منتظرم یک نفر بیاید که حواسش یک سره در حیاط خیال من ول بچرخد یک نفر که در حوض رویایم تن بشوید یک نفر که یک نفر نباشد یک دنیا باشد !
صبح بهانه است من برای آغوش تو بیدار میشوم
هر لحظه بی تو بودن من ، سالها گذشت
عشق چه میخواهد از ما ؟ جز دو قلب که بتپد جز دو چشم که مسخ شود و عقلی که دوستت دارم را بفهمد
هر شب همین است حال ما وقتی نباشی اندوه عالم را به دل دارم کجایی ؟
نیستی و شب هایم روزها طول میکشد
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست عشق بازی دگر و نفس پرستی دگرست
من در آنکس که تو را بیند و حیران نشود حیرانم
زده ام قید خودم را و تو را میخواهم
دستان تو را چگونه در بر گیرم من که از دور تو را می نگرم می میرم
روزی پشیمان می شوی آن روز خیلی دیر نیست روزی که دیگر قلب من با عشق تو درگیر نیست
ای من فدای چشم تو یاد عزیزت از همه ی یادها جداست
خوشبختی یعنی مالکیت یک نگاه
تسلا میدهد دل را غم عشقت
دوستت دارم را من نگاه میکنم تو بفهم
پارادوکس یعنی تمام روز به دوست داشتنت مشغول باشم و آخر شب بفهمم ندارمت
دانی چه می رود به سر ما ز دست تو؟
بی عشق زیستن را جز نیستی چه نام است ؟ یعنی اگر نباشی کار دلم تمام است
دوست دارم که بیاد تو بیفتم اما کمکم کن که بمانم ته این یاد قشنگ
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام
تو را دوست دارم آن سان که هرگز کسی را دوست نداشته ام و دوست نخواهم داشت تو یگانه هستی و خواهی ماند بی هیچ قیاسی با دیگری
به جز وصال تو هیچ از خدا نخواسته ایم
بی نسیم کرمت جان نگشاید دیده